اصول سه گانه دین یگانه برای رستگاری کافی است
پيامبر خدا، حجت ظاهري و ثانوي
«خدای سبحان و صاحب شریعت (ص)و اولیاء خدا، با صراحت اقرار کرده اند که عقل، حجت مستقل باطنی است که خداوند برای بشر قرار داده است و «پیامبران الهی» و شرایع آنان، حجت ظاهریاند و تنها در منطقة الفراغ عقل، حق اظهار نظر دارند و در سایر موارد، موظف به تأیید و تأکید حکم عقل میباشند. بنا بر این، عقل ،حجت اصلی و اولی است و شرع، حجت فرعي و ثانوی».
تردیدی نیست که در هر پدیدهای، باطن اصل است و ظاهر باید درخدمت باطن باشد. این اقرار در مورد نسبت عقل و شرع، نکتهاي است كه در متون اوليهي شريعت محمدي (ص) آمده است (ان لله علی الناس حجتین، حجة ظاهرة و حجة باطنة. فاما الظاهرة، فالرسل و الأنبیاء و الأئمة "ع "و اما الباطنة، فالعقول). خداوند دو حجت بر مردم دارد: حجت ظاهر و حجت باطن. اما حجت ظاهری رسولان و پیامبران هستند، اما حجت باطنی عقلهای ایشان است.
کار انبیا و شرایع، تعلیم حکمت به بشر و دعوت به اخلاق انسانی و نظم و قانون بوده است (یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة) علم و حکمت، راه اصلی بهره گیری از عقل و خرد بشری است و مسئولیت اصلی پیام آوران الهی، یاری رساندن به بشر برای بهره گیری بهتر و بیشتر از سرمایه ی اصلی، یعنی عقل است: ارسل الیهم رسله و واتر الیهم انبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته... و لیثیروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه خطبه ۱) پس خداوند رسولانش را برانگيخت، و پيامبرانش را به دنبال هم به سوى آنان گسيل داشت، تا اداى عهد فطرت الهى را از مردم بخواهند، … و نيروهاى پنهان عقول آنان را برانگيزانند.
بخش ششم
تفاوت عنوان دين و شريعت
عنوان «دين» اعم از عنوان «شريعت» است. دين خداييكتا «يگانه» است. یعنی وقتی از عنوان «دین» بهره میگیرد که «همهی شرایع» را مورد توجه قرار میدهد. مثلا مقصود قرآن از عبارات؛ «ان الدین عند الله الإسلام=دین، نزد خدا، تسلیم شدن در برابر حق است» یا «فمن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه=هرکس به دینی جز اسلام، ملتزم شود از او پذیرفته نمیشود»، همان «اسلام» است که در قرآن از قول «نوح، ابراهیم، اسحق، اسماعیل، یعقوب، فرزندان یعقوب، سلیمان، بلقیس، موسی، فرعون، عیسی و حواریون» نیز «اقرار، توصیه و التزام به آن» نقل شده است.
اما وقتی سخن از «شریعت» به میان میآید، صریحا به «تکثر شریعتها» اقرار میکند و میگوید:؛ «لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا (المائده ۴۸) برای هر گروهی از شما، یک شریعت و راهی را قرار دادیم» و این جمله را «پس از شمارش شریعتهاي موسی، عیسی و محمد(علیهم صلوات الله)» میگوید تا معلوم شود که «راهکارهای مختلف شرایع، مباینتی با وحدت دین ندارد» و تاکید می کند که «اگر می خواستیم، همه ی شما را یک امت و تابع یک شریعت قرار می دادیم: ولو شاء الله لجعلکم امة واحدة» ولی تصریح می کند که «خداوند نخواست تا همه پیرو یک شریعت باشند تا هرگروه و امت شما را بوسیله ی شریعت خاص آن امت، بیازماید: ولکن لیبلوکم فیما آتاکم» (وأنزلنا إليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب ومهيمنا عليه فاحكم بينهم بما أنزل الله ولا تتبع أهواءهم عما جاءك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة ومنهاجا ولو شاء الله لجعلكم أمة واحدة ولكن ليبلوكم في ما آتاكم فاستبقوا الخيرات إلى الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون، المائدة 48).
در قرآن کریم نیز تصریح شده است که «شرایع نوح، محمدبن عبدالله،ابراهیم، موسی و عیسی، از یگانه دین خدا سرچشمه گرفته و نسخه هایی مشترک و با تفاوت اندک، برای برپا داشتن دین یگانه و انس و الفت پیروان آن با یکدیگر را ارائه کرده اند» (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذي أوحينا إليك وما وصينا به إبراهيم وموسى وعيسى أن أقيموا الدين ولا تتفرقوا فيه كبر على المشركين ما تدعوهم إليه الله يجتبي إليه من يشاء ويهدي إليه من ينيب. آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود؛ و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید! و بر مشرکان گران است آنچه شما آنان را به سویش دعوت می کنید! خداوند هر کس را بخواهد برمیگزیند، و کسی را که به سوی او بازگردد هدایت میکند. شورى ۱۳).
عبارت؛«شرع لکم من الدین: برآورده است برای شما شریعه ای از دین» و تصریح به اینکه «شریعت از دین برآمده و راهی به سوی آن است» نشان می دهد که بین عنوان «شریعت و دین» عموم و خصوص مطلق» است. یعنی هر شریعتی وابسته به دین خدا و نسخه ای از آن است ولی دین خدا مساوی با یک شریعت خاص نیست و می تواند از طریق شریعت های دیگر نیز در دسترس بشر قرار گیرد. خواه شریعت نوح باشد یا ابراهیم یا موسی و یا عیسی و یا محمدبن عبدالله (علیهم الصلاة و السلام).
از مرحوم استاد، آیة الله منتظری(رض) در تأیید این دیدگاه، بیانی روشن به ما رسیده است که؛ «اصولا عنوان و لفظ "شرع و شريعت" به معناي نهر يا راهي است كه از يك رودخانه بزرگتر يا بزرگ راهي جدا ميشود، به گونه اي كه مناطقي خاص از آن بهره مند ميشوند; و در اصطلاح نهر و راهي است كه از بزرگراه يا رودخانه عظيم دين خدا سرچشمه ميگيرد، و لذا در قرآن كريم آمده است : (لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا) "براي هر قوم از شما انسانها يك شريعت و راه قرار داديم (المائده ۴۸)". تفاوت شرايع صرف نظر از خصوصيات زماني و مكاني، معلول كمال شرايع متأخر نسبت به شرايع متقدم است ; و لذا شريعت محمدي (ص) از ساير شرايع كامل تر است» (اسلام دین فطرت/705).
اساس دین یگانهی خداییکتا، که تمامی پیروان شرایع؛ نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (درود و سلام خدا بر همهی آنان) و تمامی کتب آسمانی آنها (صحف نوح، صحف ابراهیم، اوستا، تورات، زبور داود، انجیل و قرآن) به آن فراخوانده و میخوانند، چیزی جز«ایمان به خدا، ایمان به آخرت (پندار نیک) و عمل صالح (گفتار و کردار نیک)» نبوده و نیست.
این سخنی است که به فراوانی در قرآن کریم آمدهاست. در یکی از این آیات آمده است که؛ «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ: کسانی که ایمان آوردهاند (پیروان شریعت محمدی) و یهودیان و صابئیان و مسیحیان، هرکس که به خدا و آخرت ایمان آورده باشد و رفتار نیک داشته باشد، هیچ خوفی بر آنان نیست و هیچ اندوهی نخواهند داشت» (مائدة/69).
همین عبارات (با اندکی تفاوت) در «آیهی 62 سورهی بقرة» نیز تکرار شده است (إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ). کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردهاند، و کسانی که به آئین یهود گرویدند و نصاری و صابئان [= پیروان یحیی] هر گاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند، و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است؛ و هیچگونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.
بنا بر این، دین خداییکتا «دینی یگانه» و مبتنی بر دو اصل نظری (ایمان به خدا و آخرت) و یک اصل عملی (عمل صالح) است. تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم میشمارند، متدین به «یک دین»اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند.
شرایع گوناگون، در پی معرفی راهکارهای نظری و عملی برای رسیدن به «اهداف دین یگانهی خدای یکتا» بوده و هستند.
آنچه در قرآن کریم آمده است که؛ «إن الدّین عند الله الإسلام=همانا دین در نزد خدا، اسلام است» (آل عمران/19) و یا «فمن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه=کسی که جز اسلام را به عنوان دین خود بپذیرد، از او پذیرفته نمیشود» (آل عمران/85) به اقرار خود قرآن، مفهوم آن مرادف با عنوان اختصاصی «شریعت محمدی(ص)» نیست، گرچه این شریعت، مصداق کاملی از آن است.
وقتی در قرآن کریم، به نقل از حضرت ابراهیم(ع) میخوانیم که؛ «وَ وَصَّى بِها إِبْراهيمُ بَنيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ=توصیه کرد ابراهیم به فرزندان خویش و نوه اش یعقوب که؛ ای فرزندان من، خداوند برای شما این دین را برگزید، پس نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید»(البقرة:132) و بدون فاصله از یعقوب (اسرائیل) و فرزندانش (بنی اسرائیل) نقل میکند که؛ «أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ: آیا شما حضور داشتید و شاهد بودید که یعقوب در هنگامهی مرگ خویش از فرزندانش پرسید: چه چیزی را پس از مرگ من میپرستید؟ و آنان گفتند: خدای تو و پدران تو؛ ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را میپرستیم، خدایی یگانه و ما به او تسلیم شدهایم و مسلمانیم» (البقرة:133) آیا هیچکس تصور میکند که مقصود آنان از «مسلمانی» پیروی از شریعت محمدی(ص) باشد که هزار و چندصد سال بعد پدیدار میشود؟!!
همین عنوان در بارهی «نوح، لوط، موسی، عیسی، حواریون، سلیمان، بلقیس، فرعون و ...» آمده است که با عبارات «اسلمت=اسلام آوردم یا تسلیم حق شدم» یا «انا من المسلمین=من از مسلمانانم» یا «توفنی مسلما=مرا مسلمان بمیران» و ... از آنها یاد شده است (نگاه کنید به آل عمران:52، المائدة:111، يونس:84 و 90، يوسف:101، النمل:44، الذاريات:36 و ...).
در دو آیهی قرآن، با صراحت آمدهاست که «ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ: ابراهیم، نه یهودی بود و نه مسیحی، ولیکن بدون انحراف از نسخهی فطری دین خدا و مسلمان بود و از مشرکان نبود»(آل عمران:67). در حقیقت، وقتی ابراهیم یهودی میشود که از شریعت موسی(ع) پیروی کند و حال آنکه چنین امری محال است، چرا که او قرن ها قبل از موسی از دنیا رفته است و به طریق اولی نمیتوانست مسیحی شمرده شود و قطعا نمیتوانست تابع شریعت محمدی(ص) شمرده شود. ولی با تمامی این مسائل، او را «حنیفا مسلما» میشمارد. این به آن خاطر است که «اسلام» نام «دین یگانه»ای بوده است که تمامی پیامبران خدا از ابتدای خلقت تا انتها، به آن دعوت میکردهاند و به همین جهت، گاه خدای رحمان آنان را «مسلمان» خوانده است و گاه از قول آنان آمده است که «مسلمان»اند.
در آیهی دیگر میگوید؛ «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ: خداوند برای شما در دین، بیچارگی قرار نداده است، این آئین پدر شما ابراهیم است، او شما را مسلمان نامیده است، قبل از آنکه این شریعت آمده باشد» (حج/78).
تصریح به اینکه ابراهیم(ع) پیروان آئین خویش را «مسلمان» نامیده است و آگاهی قبلی از این نکته که «همهی شرایع پس از او تابع شریعت ابراهیم بودهاند» و محمد مصطفی(ص) با دستور قرآنی؛ «اتّبع ملّة ابراهیم حنیفا= از آئین ابراهیم، که منطبق بر فطرت بشری است و انحرافی از آن ندارد، پیروی کن» (نحل/123) نیز موظف به پیروی از او بوده است، روشن میکند که؛ «از نظر قرآن، تمامی پیروان شرایع الهی، حقیقتا مسلمان شمرده میشوند» هرچند نام خود را «یهودی، زرتشتی، صابئی، بودایی، مسیحی، یا چیز دیگری» بگذارند.
کمال شریعت محمدی و بحث خاتمیت
در آیه ی سوم سوره ی مائدة آمده است؛«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا: اکنون و در این روز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام و کمال بخشیدم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد». این آیه که از جمله ی آخرین آیات نازل شده بر پیامبر خدا (ص) است تأیید و تأکیدی بر خاتمیت وحی الهی و کامل شدن دین یگانه ی خداوندی (اسلام) با آخرین نسخه ی شرایع، یعنی شریعت محمدی (ص) است.
معنای صریح این کلام خداوندی این است که پس از این نقصی در دین خدا وجود ندارد و خداوند با این نسخه ی اخیر، نسخه های پبشین را به کمال رسانده و در حقیقت، دین خود را همراه با سایر نسخه ها و شرایع، به گونه ای کامل به بشریت معرفی کرده و نعمت «دین یگانه» را با این نسخه، کمال بخشیده و تام و تمام و کامل، ارائه کرده است. پس دیگر نقصی وجود ندارد تا بخواهد با نسخه ای جدید و پیامبری جدید به بشریت عرضه شود. این همان تبیین دقیق و کامل «خاتمیت پیامبر گرامی اسلام(ص)» است.
تذکر یک نکته در بحث ارتداد
بسیاری از فقیهان به روایت «من بدّل دینه فاقتلوه= کسی که دین خود را تغییر دهد، او را بکشید» بدون توجه به تفاوت معنادار دین و شریعت، حتی تبدیل شریعت را هم با تسامح، مصداق روایت دانسته و به آن فتوا داده اند، غافل از آنکه این دو عنوان را نمی توان یکی دانست و مطمئنا (حتی مبتنی بر رویکرد رایج فقهی در باب ارتداد، نمی توان چنین بی مبالاتی را از یک فقیه پذیرفت، چرا که در امر جان، احتمال هم منجّز است تا چه رسد به اطمینان از دوگانگی عناوین و وجود دلایل فراوان بر عدم ارتباط بحث ارتداد به صرف تغییر عقیده (به بحث ارتداد در وبلاگ شریعت عقلانی مراجعه شود).
بخش هفتم
اصول سه گانهي دين يگانه
مطابق نصّ قرآن «اساس دین بر سه اصل: ایمان به خدا، ایمان به روز رستاخیز و عالم آخرت، و لزوم عمل صالح آدمیان، استوار است».
البته راه رسیدن به «عمل صالح» که «تنها هدف عملی و دنیایی دین یگانه ی خدای یگانه براي انسان است» از روشها و راههایی میگذرد که عمدتا در «شرایع الهیه» به آنها توجه و توصيه شده است ولی (به گمان من) منحصر در آن ها نیست.
اساس دین یگانهی خدای یکتا، که تمامی پیروان شرایع؛ نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (درود و سلام خدا بر همهی آنان) و تمامی کتب آسمانی آنها (صحیفهی نوح، صحف ابراهیم، اوستا، تورات، زبور داود، انجیل و قرآن) به آن فرا خوانده و میخوانند، چیزی جز؛ «ایمان به خدا، ایمان به آخرت (پندار نیک) و عمل صالح (گفتار و کردار نیک)» نبوده و نیست.
این سخنی است که به فراوانی در قرآن کریم آمده است. در یکی از این آیات آمده است که «إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ: کسانی که ایمان آوردهاند (پیروان شریعت محمدی) و یهودیان و صابئیان و مسیحیان، هرکس که به خدا و آخرت ایمان آورده باشد و رفتار نیک داشته باشد، هیچ خوفی برآنان نیست و هیچ اندوهی نخواهند داشت» (مائدة/69).
همین عبارات (با اندکی تفاوت) در «آیهی62 سورهی بقرة» نیز تکرار شده است (إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ). کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردهاند، و کسانی که به آئین یهود گرویدند و نصاری و صابئان [= پیروان یحیی] هر گاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند، و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است؛ و هیچگونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.
بنابراین، دین خدای یکتا «دینی یگانه» و مبتنی بر دو اصل نظری (ایمان به خدا و آخرت) و یک اصل عملی «عمل صالح» است. تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم میشمارند، متدین به «یک دین»اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند.
شرایع گوناگون، در پی معرفی راهکارهای نظری و عملی برای رسیدن به «اهداف دین یگانهی خدای یکتا» بوده و هستند.
بخش هشتم
كتاب(قرآن)، متن وحياني شريعت
قرآن به عنوان متني كه لفظ و محتوايش از جانب خداي سبحان بر پيامبر خدا محمدبن عبدالله (ص) نازل شده و وحي الهي است، تنها سند و مدرك نقلي معتبري است كه دست تحريف لفظي در آن راه نيافته و خداي رحمان آن را با لطف و رحمت خود، از دستبردها مصون داشته است.
مخاطب اين قرآن، علاوه بر وجود پيامبر، مردمي بودهاند كه از نظر علمي، در سطح بالايي نبودهاند. افرادي كه از فرهنگ و تمدن نيز كمتر ميدانستند. عصر نزول وحي را به عنوان «عصر جاهليت» معرفي كردهاند و به همين جهت، عنوان «امّيّين» را بر آنها نهادهاند. بنا بر اين، متن قرآن به «لسان عربي مبين» كه مقصود و مفهوم آيات آن براي مخاطبان عمومي، واضح و آشكار است(مبين) نازل شده است و درحد فهم عرفي مردم بوده و هست. پس همگان ميتوانند آن را به عنوان راهنماي عمل خود برگزينند.
البته بايد توجه داشت كه در اين متن، آيات «متشابه» نيز وجود دارند كه مفهوم آنها در نگاه عرفي، نامشخص است و احتياج به تفسير علمي عالمان و راسخان در علم دارند.
روشن است كه راه كسب علم و آموختن دانش، به روي همه باز است و بكارگيري تلاش و استعداد نيز در اختيار همگان قرار دارد. هركس به ميزان تلاش خود ميتواند از اين متن الهي، بهرهبرداري كند و ديگران را نيز بهره رساند.
برخي از عالمان شريعت با استناد به سخن پيامبر خدا(ص) در حديث «ثقلين» كه فرمود: «إني تارك فيكم الثقلين ... إن تمسكتم بهما لنتضلوا= من در بين شما دوچيز گرانسنگ باقي ميگذارم ... اگر به هردوي آنها تمسك كنيد، هرگز گمراه نميشويد» (الشيخ الطوسي، اختيار معرفة الرجال 2 / 485) ادعا كردهاند كه مفهوم آن حكم ميكند كه؛ «اگر به يكي از آنها تمسك كنيد، حتما گمراه خواهيد شد». آنان نتيجه گرفتهاند كه «تمسك به قرآن» به تنهايي، سبب گمراهي ميشود.
اين برداشتي نادرست و غير منطقي از سخن پيامبر خدا(ص) است. اين قضيه از نظر منطقي، اگر به قضيهي حمليهاي از نوع موجبهي كليه، كه ميگويد: «هر كس به هردو مورد قرآن و عترت تمسك كند، هدايت ميشود» تحويل شود، نقيض آن «سالبهي جزئية»اي خواهد بود كه ميگويد: «بعضي از كساني كه به هردو مورد تمسك نميكنند، گمراه ميشوند». پس برخي از افرادي كه به هردومورد تمسك نميكنند، گمراه نميشوند. به عبارت ديگر «امكان هدايت كسي كه تنها به قرآن تمسك ميكند» وجود خواهد داشت، حتي اگر به «عترت» مراجعه نكند.
طبيعي است كه هرچه از زمان نزول وحي دورتر ميشويم و تفاوتهاي فرهنگي بيشتر ميشود، امكان دستيابي به مراد و مقصود شريعت مصطفي در عصر نزول وحي، كمتر خواهد شد. مطمئنا درك برداشت ها و تفسيرهايي كه مخاطب اصلي وحي، يعني پيامبر خدا، از قرآن و مقصود خداوند داشت، در گرو اطلاعاتي است كه از بيانات و رفتارهاي ايشان به ما رسيده و ميرسد. گذر زمان (در فاصلهي زماني عصر حضور پيامبر تا دهه هاي اخير) موجب نابودي برخي كتابها و تفاسير پيشينيان شده است و يا برخي از اطلاعات شفاهي را از صفحهي اذهان پيروان متأخر زدوده است. اين كمبودها، سبب دشواريها و اختلافات گوناگوني در تفسير قرآن شده و ميشود كه تشخيص راه هدايت را دشوار ميسازد.
راه برون رفت از اين دشواري، اعتماد به نقلهاي معتبري است كه اينجا و آنجا از زبان معاصران پيامبر و اصحاب ايشان به ما رسيده است. به همين منظور بايد به چند نكته توجه كنيم:
الف) با توجه به اینکه پیامبر خدا (ص) برخی از یاران خویش را برای نوشتن وحی تشویق کرده و به برخی از آنان در تفسیر کلام خدا و کشف حقایق شریعت و جزئیات مطلوبات خداوندی به صورت خاص، توجه ویژه ای داشته و به صورت عام نیز سخنانی در تفسیر مقصود شریعت بیان کرده است، برای فهم قرآن باید به بیانات پیامبر خدا نیز توجه شود. این توصیهی خود قرآن است که «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا: آنچه را رسول خدا از معارف الهی به شما ارزانی میدارد، بپذیرید و آنچه را منع میکند، از آن بپرهیزید»(الحشر ۷).
بنابراين در توضيح كليات اعتقادي، اخلاقي و احكامي كه در قرآن آمده است، سخنان بسياري از پيامبر خدا نقل شده است كه مطابق متن قرآن، بايد به آنها توجه جدي داشت و در مسائل نظري آن انديشيد و مسائل عملي آن را نيز مبناي رفتار خود قرار داد.
ب) تردیدی نیست که علی بن ابی طالب(ع) در بین یاران پیامبر(ص)، نزدیکترین یار و یاور او بوده و بیشترین معاشرت و قرابت را با وی داشته و در هنگامهی «عقد اخوت بین هر دو نفر از مسلمانان» که با توجه به میزان علاقه و قرابت فکری آنان توأم بوده است، به عنوان «برادر رسول الله» مفتخر شده و از نظر علم دین و شریعت، اعلم یاران نبی مکرم اسلام بوده است.
با توجه به این نکته، ترجیح نقل و بیان امیر مؤمنان و وارثان علم او(ع)، در مسائل مربوط به تفسیر قرآن و شریعت، بهنگام تعارض با نظریات و نقلهای دیگران، روشي منطقي است. (البته پس از بررسی مطلب از نظر عقل و عدم مغایرت با فهم عقلانی از شریعت محمدی"ص").
پ) ترتیب منطقی استدلال در فهم مطالب قرآن، (به گمان من) عبارتند از یکم؛ انطباق با عقل و استدلالات عقلی و علمی. دوم؛ فهم عرفی، خصوصا در آیات محکم قرآن (که اکثر آیات را شامل میشود). سوم؛ انطباق با نقل معتبر.
ت) برداشت های علمی و روشمند از قرآن، اختصاص به قشر یا گروه خاصی ندارد. این برداشت ها، تا هنگامی که مبتنی بر روشهای پذیرفته شدهی علمی باشند، مورد احتراماند و برای صاحبان خویش، حجت خواهند بود. بنا بر این، قرائتهای متفاوت را به عنوان واقعیتی غیرقابلانکار، باید پذیرفت.
ث) دانستن زبان عربی و آگاهی از قواعد آن در حد بالا و آگاهی اجمالی از ادبیات تخصصی عرب، شرط اصلی برای برداشت های روشمند و علمی از قرآن است. بررسی تاریخ و شأن نزول آیات و آگاهی از فرهنگ رایج اهل حجاز، در زمان نزول وحی و دانش اجمالی نسبت به تاریخ تفسیر و نظریات مفسرین (خصوصا در قرن اول تا سوم هجری) كه موجب درك كاملتري از فرهنگ عصر نزول وحي و زمانهاي نزديك به آن است، لازمه ی تفسیری علمی و روشمند است.
ج) آگاهی کافی از اندیشههای الهی و یا بشری پیش از اسلام و سنتها و باورهای تاريخي آنان، نقش بسیار مهمی در کشف مقصود آیات قرآن دارد. چرا كه بسياري از مطالب موجود در قرآن، مبتني بر پيشفرضها و فرهنگ زمان نزول وحي و ديدگاهها و آداب و سنن مشركان و اهلكتاب بوده است.
وصيت نامهي امير مؤمنان علي(ع) كه ميگويد: «الله الله في القرآن، فلايسبقكم الي العمل به احد غيرُكم...ثم لميزل يقول: لا اله الا الله، لا اله الا الله، حتي قبض صلوات الله عليه و رحمته» (كافي7/51). «خدا را! خدا را! درباره قرآن مبادا كسى به عمل كردن بدان بر شما سبقت جويد…. سپس دائما می گفت معبودی جز الله نیست تا جان داد، درود و رحمت خداوند بر او باد». همين متن در كتاب «تحف العقول/198» با كمي تفاوت آمده است: «لايسبقنكم الي العلم به غيرُكم». فتّال نيشابوري نيز در كتاب «روضة الواعظين» همان نقل «كافي» را آورده است.
اين وصيت اميرمؤمنان(ع) تأكيد ميكند كه «عمل به مجموعهي قرآن» از نظر شريعت محمدي(ص) اصالت دارد و آدمي را از انحراف و گمراهي بازداشته و بدون شك او را به راه حق، راهنمايي ميكند. از طرفي، هشدار ميدهد كه «مبادا غيرمسلمانان در عمل به قرآن از مسلمانان پيشيگيرند». اين هشدار، مطمئنا بي مورد نبوده است و امكان منطقي «سبقت غيرمسلمانان بر مسلمانان در عمل به مفاد قرآن» وجود داشته است. يعني ممكن است كساني بدون اعتقاد به قرآن و با تكيه بر عقلانيت خويش، مفاد قرآن را (كه منطبق بر عقلانيت است) پيش و بيش از مسلمانان مورد عمل قرار دهند.
عليبنابيطالب(ع) در سخني ديگر، شأن نظري قرآن را بيان ميكند. اينكه «قرآن، حكمتي است كه ديدهها و شنيدهها را جهت ميدهد و نياز فكري بشر را برآورده ميكند و هدايتگر بشر به سوي خدا است». علي(ع) ميگويد:
«و اعلموا أنه ليس من شئ إلا و يكاد صاحبه يشبع منه و يمَلّه إلا الحياة فإنه لا يجد له في الموت راحة. و إنما ذلك بمنزلة الحكمة التي هي حياة للقلب الميت، و بصر للعين العمياء، و سمع للأذن الصماء و ريّ للظمآن و فيها الغنى كله و السلامة. كتاب الله تَبصرون به، و تنطقون به، و تسمعون به و ينطق بعضه ببعض، و يشهد بعضه على بعض. لايختلف في الله ، و لايخالف بصاحبه عن الله» (نهج البلاغة 2/16 و 17،شرح: شيخ محمد عبده).
«آگاه باشيد در دنيا چيزى نيست مگر اين كه صاحبش بزودى از آن سير و ملول مىشود، جز حيات و زندگى كه انسان در فقدان آن راحتى احساس نمىكند، و اين همانند حكمت و دانش است كه حيات قلبهاى مرده محسوب مىشود و بينائى براى چشمهاى نابينا است، و شنوائى براى گوشهاى ناشنوا، و براى تشنهگان آبى است گوارا، در آن همه سلامت و بىنيازى است. اين كتاب خدا است كه با آن مى توانيد حقايق را ببينيد و با آن سخن گوئيد و بوسيله آن بشنويد، بعضى از آن از بعضى ديگر سخن مىگويد و برخى گواه برخى ديگر است.»
قرآن قرين حكمت است (يُعَلِّمُهُم الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ/ الجمعة:2 وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ/ النساء: 113) و به همين دليل، قلب مرده را زنده و چشم نابينا را بينا و گوش كر را شنوا و تشنه را سيرآب ميكند و همهي اين منافع سبب بينيازي و سلامت آدمي ميشود.
راه آن نيز «بهرهگيري از مجموعهي آيات قرآن» و پرهيز از «جداسازيهاي نابجاي آيات آن از يكديگر» است، چرا كه برخي از آيات، آيات ديگر را تفسير كرده و به سخن ميآورد و برخي آيات، گواه آيات ديگر قرار ميگيرند (ينطق بعضه ببعض، و يشهد بعضه على بعض).
قرآن در مورد خدا، سخناني منسجم و هماهنگ دارد و گوناگوني در آن ديده نميشود. قرآن، همراه و اعتماد كنندهاش را از خدا دور نميسازد و او را در مسيري روشن، به خدا ميرساند (لايختلف في الله، و لايخالف بصاحبه عن الله).
بنا بر اين سخن امام(ع) و برخلاف برخي تبليغات منفي رايج، اعتماد كردن افراد به قرآن و عمل به مفاد مجموعهي آن، مطمئنا آدمي را از مسير خدا و حقيقت دور نميكند و موجب نجات آدمي خواهد بود. مقصود از «حجيت قرآن» چيزي جز «صحت استدلال به آيات قرآن» (با توجه به مجموعهي آيات) در مقام عمل و انديشههاي ديني نيست.
یک پرسش اساسی
چرا برخی از گزاره های ناظر به طبیعت يا تاریخ، که در قرآن آمده، امروزه نادرست از آب در آمده اند؟ آیا این گزاره ها ناظر بر فرهنگ زمان نزول وحي و در جهت تایید نظر عقلای وقت آمده است؟
در نوشتهها و مصاحبههاي برخي از اهل دانش و حتي صاحب نظران، پرسشهايي از اين گونه به فراواني ديده ميشود. در اين مختصر، صرفا به چند نكته اشاره ميكنم؛
يكم؛ قرآن خود به پيامبران (و پيروان ايشان) دستور داده است كه «و جادلهم بالتي هي احسن: با آنان به بهترين گونه، مجادله كن». همهي اهل نظر و منطق ميدانند كه در «مجادله» بايد از گزارههايي بهره گرفت كه مورد قبول طرف مقابل بحث باشد، خواه شما آن گزارهها را پذيرفته باشيد و يا نپذيرفته باشيد. در حالت دوم (كه آن گزاره را نپذيرفته باشيد) در حقيقت به طرف مقابل بحث خود، ارفاق ميكنيد و فرض را بر صحت مدعاي او قرار ميدهيد. در اين صورت، اگر بتوانيد نتيجه را به نفع «ادعاي اختلافي خويش با او» به پايان ببريد، قوت علمي شما و برتري استدلال شما بر او به اثبات ميرسد و طرف مقابل نيز وادار به اقرار به شكست ميشود.
اگر در استدلال، صرفا بر گزارههاي مورد قبول خود پافشاري كنيد و از آنها بهره گيريد و كاري به عدم پذيرش طرف مقابل نسبت به گزارههاي استدلالي خود نداشته باشيد، اولا؛ بحث و نزاع صغروي ميشود و ثانيا؛ به نتيجهي قانع كنندهاي براي رقيب فكري شما منتج نخواهد شد.
دوم؛ محمدبن عبدالله (ص) بايد راه اقناع مردمي را درپيش ميگرفت كه جابه جا، با او و آموزههاي شريعت او مخالفت كرده و او را «مجنون، شاعر، ساحر و امثال آن» ميخواندند. او بايد از گزارههاي مناسب مورد قبول مخالفان بهره ميگرفت تا راه نفوذ در جامعهي بستهي جاهلي را بگشايد و مفاهيم اصلي مورد نظر خود (مثل توحيد، معاد، اخلاق، انسانيت، تفكر و تعقل، عدالت و حريت) را از اين مسير تنگ و دشوار به اذهان سنگوارهي مردم سنگ پرست آن روزگار بكوبد تا بلكه به خود آيند و اندكي تفكر كنند.
هيچ عاقلي مجاز نميشمارد كه يك انسان تنها و بدون يار و ياور، در اين جنگ نابرابر، جبهههاي جديد و متكثري را در برابر خود و مخاطبان خود بگشايد و بر عدد مخالفان سرسخت خود بيافزايد و مثلا منجمان و طبيبان را نيز به مبارزه بطلبد و بدون توجه به محدوديتهاي بيشمار آن روزگاران، خود را درگير نقض و ابرام «هيئت بطلميوسي» و هزاران اعتقاد صحيح يا ناصحيح تجربي آن زمان كند. سكوت او نسبت به صحت يا عدم صحت آن نظريات، نميتوانست «تشويق كننده» ارزيابي شود.
علاوه بر آنكه اساس دعوت او، ناظر به اين جهات زندگي بشري نبوده و نيست. او آمده است تا «بردگي فكري آدميان» را درمان كند و از شر «اشراف غير شريف» نجات بخشد. او ميخواهد آن همه خدايان سنگي نا منعطف را با «يگانه خداي لطيف خبير بي نياز از آدميان و بی نیاز از عبادتهاي غيرعقلاني ايشان» جايگزين كند و آنان را به اخلاق نيك و انسانيت فراخواند. اگر فرصتي ميداشت، بايد پس از آن به «بردگي جسمي» آدميان براي هميشه پايان ميداد كه چنين فرصتي نيافت.
آيا انصاف است كه در اين فرصت اندك، كه هرگز حسرت آن را براي ساعتي فراموش نكرد، خود را درگير مسائلي ميكرد كه امكان اثبات صحت و سقم تجربي آن را براي مخاطبان خويش نداشت؟!! به گفتهي امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) آخرين جملهاي كه بر زبان پيامبر خدا(ص) جاري شد و جان به جان آفرين تسليم كرد اين بود كه؛«از خدا بترسيد در بارهي حق دو گروه از آدميان؛ زنان و بردگان». آيا اين سخن آخر پيامبر رحمت، فرياد شكسته در گلوي او از حسرت كمبود فرصت براي احقاق تمامي حق اين دو گروه آدمي نبود؟!!
آيا در برابر اين مسئوليتهاي سنگين انساني و عقلاني برجاي مانده، او حق داشت كه خود را درگير دعواي پايان ناپذير و غيرقابلاثبات با شبهعالماني كند كه خود را داراي دانش هيئت و نجوم و طب ميدانستند و بسياري از آنان حقيقتا فاقد جايگاه علمي بودند. علاوه بر آنكه پيامبر هم از اثبات مدعيات علمي (بر فرض كه ميدانست و يا لازم بود بداند) بخاطر نبودن امكانات لازم براي اثبات در آن زمان، عاجز بود. از طرفي «كلام خدا» نيز با تأكيد مكررش در قرآن بر «لزوم سخن گفتن با آدميان در اندازهي فهم و شعور آنان»، به مراعات توان درک مخاطبان فرا می خواند و محمدبن عبدالله(ص) نميتوانست به نقض اين رويكرد پرداخته و چيزي بگويد كه فاهمه و واهمهي مردم را دچار تشتت كرده و از توجه به غرض اصلي خداوند سبحان، باز دارد.
سوم؛ آنچه البته مانع حقيقي براي رساندن پيام الهي به بشريت بود، بايد خداي سبحان دانش مقابله و راه غلبه بر آن را به پيامبرش ميآموخت و نشان ميداد تا با كنار زدن آن موانع، راه رشد را به آدميان نشان دهد.
بنا بر اين، عقلا چارهاي براي پيامبر خدا نمانده بود جز آنكه از اين مسير محدود انساني عبور كند و دائما در تنزيل و تنزل باشد و تفسير و تبيين خويش از كلام خداوندي را در مرتبهي فهم بشري قرار دهد تا راهي به دهي گشايد و يكي را به يكتايي رساند.
همان گونه که خداوند سبحان نسبت به تنزل و تنزیل مکرر کلام خویش در سطح فهم بشر اقدام کرده و به آن فراخوانده است.
چهارم؛ بحث احكام شريعت كه همچون قوانين موجود در ساير جوامع، صرفا براي تنظيم زندگي مناسب و ايجاد نظم و زمينهسازي مناسب براي رشد و تعالي مادي و معنوي بشر تشريع شدهاند، تابع شرايط متعدد زندگي بشري بوده و هست. شريعت محمدي(ص) در آغاز تاريخ بشريت پديدار نشده است تا مجبور باشد خود به تأسيس همهي قوانين اقدام كند. بشر قبل از زمان بعثت پيامبر خاتم، همهي نيازهاي خود را مبتني بر شرايع پيشين و يا انديشههاي درست و نادرست بشري تأمين ميكرد. طبيعت بشري و فطرت او، در بسياري موارد، راه درست را به آنان نشان داده بود. ازدواج، حكومت، خريد و فروش، خوردنيها و آشاميدنيها، قرض، اجاره، مجازاتهاي گوناگون و ... همه و همه قبل از شريعت محمدي(ص) وجود داشت و تنها در چند و چون آن اندك تغييراتي را از سوي شارع، ميتوان مشاهده كرد.
اگر مشكلاتي وجود داشت كه داشت، مربوط به تعدي و تجاوز بشري از نسخه هاي فطري و طبيعي بود و به همين جهت، «اسلام» به عنوان تنها دين خداي يگانه كه «مبتني بر فطرت انسان» است، شرايع مختلفهي «نوحي، ابراهيمي، موسوي، مسيحي و محمدي» را براي تبيين و توضيح و تصحيح راهكارها به سمتي مناسب با فطرت بشري، تشريع كرد و با «آموزههاي پيامبراني چون؛ زرتشت، بودا و كساني كه نام آنها در كتابهاي مقدس آمده و يا نيامده است» به ترويج آن در مجامع مختلف بشري پرداخت.
رويكردهاي اصيل تمامي يا اكثر اين شرايع، توحيدي است و اعتقاد به عالم ديگر در آن آشكار است. اگر در آيين بودا سخني از خدا نيامده است، درست به اين خاطر بوده كه مردم آن سرزمين، از كثرت خدايان، نسبت به لفظ و مفهوم خدا اشباع شده بودند و مشكل اصلي آنان اعتقاد به خدا نبود بلکه مشکل اصلی، كمبود شديد معنويت در روابط انسان با همنوعان و مجموعهي هستي بود.
آري ميتوان مدعي شد كه در اين امور نيز شريعت محمدي(ص) در بسياري از آموزههاي اعتقادي با ساير شرايع همنوا است و سخن تازهاي نياورده است و تنها به يادآوري انديشه هاي صحيح پيشين پرداخته و اگر توضيحي لازم داشته، آن را افزوده و تكميل كرده است. به همين جهت قرآن را با عنوان «ذكر» يعني «يادآور» معرفي كرده است.
البته رشد رويكردهاي مشركانه و نشستن غبار آن بر انديشهي برخي يهودياني كه «عزير» را پسر خدا خوانده بودند و مسيحياني كه «مسيح» را پسر خدا خوانده بودند و تثليث معروف را بيان ميداشتند، سبب شد تا خداي رحمان، مجددا توحيد خالص را يادآوري كند و همگان را به آن فراخواند.
بخش نهم
هماهنگي كلي انديشه
هرانديشهاي بايد از «انسجام و هماهنگي دروني» برخوردار باشد و اجزاء مختلف آن، بايد «مكمل» يكديگر باشند. نميتوان به انديشهاي دلبست كه نامنسجم و ناهماهنگ است و دچار «گسست دروني» است. پيدايش تناقض در يك انديشه، سبب «بيارزشبودن» آن انديشه ميشود و آن را از «عقلانيت» تهي ميسازد.
شريعت محمدي(ص) نيز تابع اين ملاك كلي است. بنا بر اين در تبيين و تفسير آن نبايد از آموزههايي بهرهگرفت كه انسجام دروني آن را مخدوشكرده و تناقض را به آن تحميل ميكند. التزام علمي و عملي به اين اصل تعيين كننده، روش علمي خاصي را تجويز ميكند كه در «مباني احكام شريعت» ميگنجد و در هنگامهي كشف و استنباط حكم شرعي، الزاما بايد مراعات گردد.
مراعات «اصل عدم تناقض» در مجموعهی اندیشه، اعمّ از باورها (عقاید)، اخلاق و احکام (قوانین) يكي از معيارهاي اساسي براي تشخيص صحت و استواري يك انديشه است. بنا بر این پذیرش کوچکترین تناقض در رویکرد و برداشت از این مجموعه، نشانهی عدم صحت آن رویکرد و برداشت خواهد بود.
استاد بزرگوار ما، علامه ی کم نظیر معارف دینی و شریعت محمدی، آیة الله منتظری (رحمة الله علیه) در این باره در کتاب «اسلام دین فطرت»تأیید کرده است که« دين كه دستورات خود را مبتني بر فطرت ارائه كرده است، نمي تواند در درون خود ناهماهنگي داشته باشد; چرا كه بي نظمي و اختلال برخلاف فطرت است.
امير مؤمنان (ع) از رسول خدا(ص) نقل ميكند كه : "اذا اتاكم الحديث متجاوبا متفاوتا، فما يكذب بعضه بعضا، فليس مني و لم اقله و ان قيل قد قاله ، و اذا اتاكم الحديث يصدق بعضه بعضا فهو مني و أنا قلته" "وقتي گفتاري متفاوت و متعارض پيش شما آوردند توجه كنيد، آنچه را كه متضاد و به گونه اي است كه برخي از آن بعضي ديگر را تكذيب ميكند از من نيست و من آن را نگفته ام، اگر چه گفته شود كه پيامبر گفته است ; و اگر بعضي از گفته ها ديگر گفته ها را تأييد و تصديق ميكرد از من است و من آن را گفته ام ."
از امام رضا(ع) نيز نقل شده است كه : "... انا عن الله و عن رسوله نحدث و لانقول قال فلان و فلان فيتناقض كلامنا. ان كلام آخرنا مثل كلام اولنا و كلام اولنا مصدق لكلام آخرنا فاذا اتاكم من يحدثكم بخلاف ذلك فردوه عليه" "... ما از خدا و رسول او نقل ميكنيم و نمي گوييم فلاني و فلاني چنين گفته اند تا گفتارمان متناقض باشد; همانا گفتار آخرين ما مثل گفتار اولين ماست، و كلام اولي تأييد كننده گفتار آخري ماست . پس اگر كسي چيزي برخلاف آن آورد و نقل كرد آن را نپذيريد."
در قرآن كريم نيز آمده است كه : «و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلا فا كثيرا: اگر قرآن از جانب غير خدا ميبود، اختلاف و تناقض زيادي در آن پديدار ميشد». با توجه به اين امور، تشخيص ضرورت هماهنگي احكام شرع بايد مورد توجه قرار گيرد، و با اين ملاك محكم، احكام فقهي و نظريات فقها و قوانين موجود بازنگري و تنظيم شود».
استاد (ره) در جایی دیگر تأیید می کند که؛« اصل در فروع احكام، انسجام هر حكمي با ساير احكام و باورهاي ديني و تناسب و هماهنگي آن در يك مجموعه منظم و با قاعده است ; و اگر به گونه اي باشد كه ساير احكام را مورد تعرض قرار داده و به تعارض و تناقض با ديگر باورها و احكام و اهداف دين منجر شود، خود دليل بر عدم انطباق آن با منظور شارع مقدس و غيرشرعي بودن آن حكم است». (اسلام دین فطرت/702).
عدم التزام عملی بسياري از فقهاء به لوازم منطقی مبانی پذیرفته شدهی خویش (در مقام بیان فتاوی) و فاصله گرفتن نسخههای تجویزی ایشان از «نسخهی اصلی شریعت (که منطبق بر فطرت و سرشت انسانی است)» و غلبه و تسلط فرهنگ غیرعلمی و علائق و عادات رسمی غیرشرعی در جوامع اسلامی، عملا به عدم گسترش شایستهی فرهنگ عقلانی در این جوامع منجر شده است.
مثلا در مورد «طهارت يا نجاست اهل كتاب» دو فتواي متناقض در دو مبحث فقهي «لزوم تغسيل مماثل» و «طهارت و نجاست» در بين فتاوي گروه زيادي از فقهايشيعه ديده ميشود. از يكسو به «نجاست اهل كتاب» فتوا دادهاند و از سوي ديگر به «لزوم تغسيل مماثل اهل كتاب، در تغسيل ميت مسلمان» فتوا داده اند.
تعداد كمي از فقهائي كه قائل به «نجاست اهل كتاب»اند، متوجه اين تناقض شده اند و به همين دليل، فتواي متفاوتي دارند.
در هرحال، پيدا كردن فقيهي كه در تمامي ابواب فقه داراي نظرياتي هماهنگ باشد و نگاه او به مجموعهي احكام شرعي، نگاهي منظومهاي باشد، بسيار دشوار است. مرحوم شهيد آيت الله محمد باقر صدر، در كتاب «اقتصادنا» به اين حقيقت كه فتاوي فقهاء، ناظر بههم نبوده و بيشتر به عنوان وظايف فردي مورد توجه قرار گرفته، اعتراف ميكند. مرحوم آيت الله نائيني در بخشي از بحثهاي اصولي خود تصريح كرده است كه «احكام فقهي، متشتت و پراكنده و غيرمرتبط با هماند. گاه مسائل مشابه داراي احكام مختلف و مسائل مختلف داراي احكام مشابه هستند» .
البته، پيدا كردن فقهي كه مبتني بر نگاه مجموعهاي به شريعت محمدي(ص) باشد، دور از دسترس نيست و تنها محتاج بازبيني و بازخواني عقلاني متون اوليه و ثانويهي شريعت و التزام به مباني پذيرفته شده و نتايج علمي است.
خلاصهي كلام اين است كه؛ تلاشهاي علمي و فرهنگي بسياري براي رسيدن به حقيقت شريعت (يا دين) لازم است كه «نقد و بازانديشي و باز نگری درگفتمان ديني» قدمي استوار در راه رسيدن به آن مقصد است.
بخش دهم
خدا و آخرت
دو اصل نظري «دين يگانهي خداي يكتا» اعتقاد و ايمان به «خدا و روز جزا» است. شريعت محمدي (ص) مبتني بر «توحيد و معاد» است. خالق هستي، هنگامي با صفات و اسماء «قادر، عادل، حكيم و عليم» تجلي حقيقي مييابد كه عالمي پس از اين عالم(دنيا) وجود داشته باشد تا مظهر حقيقي «قدرت، عدالت، حكمت و علم» او باشد. اين دنيا، تاب تجلي تام و تمام (يا كاملتر) اين اسماء و صفات الهي را ندارد.
توحيد
۱- اصولا اظهار نظر قطعی در مورد «خدا» و کیفیت وجود او برای آدمیان، از نظر منطقی «ناممکن» است. چرا که خدای عارف و فیلسوف و متکلم، موجودی «بینهایت» است و تمامی صفات و افعال او نیز همچون وجودش، نامحدود و بیانتها است. اما انسانی که در بارهی خدا میاندیشد و میخواهد از ذات یا صفات یا افعال او گزارش دهد، موجودی «با نهایت و محدود» است. آشکار است که هر چه ظرف وجودی آدمی را وسیع بدانیم (حتی کامل ترین انسان در مجموعهی هستی) درک او از حقیقت وجود خدا و ذاتیات او، درکی شدیدا محدود خواهد بود.
بدون «احاطهی علمی» بر چیزی، نمیتوان آن را «به صورت کامل» درک کرد. باید «حدود» هرچیزی را دانست تا به آن «معرفت تفصیلی» پیدا کرد و تردیدی نیست که «احاطه ی تفصیلی محدود بر نامحدود، عقلا ممتنع است». تنها چیزی که میتواند در دسترس بشر قرار گیرد، احاطه و معرفت «اجمالی» از خدا است.
۲- بشر با تمام دانش حصولی و حضوریاش، تنها جلوههایی از جلوات ذات احدیت را مشاهده میکند و شعاعی از «نور مطلق» را میتواند تحمل کند. این محدودیت در همهی نشآت وجودی انسان در دنیا و آخرت باقی میماند و تنها دستخوش تحول و تعالی میشود ولی علو او چندان نخواهد بود که «علی اعلی» را به محدودهی وجود خویش محدود سازد. اگر به داستان موسی و بزرگان بنی اسرائیل در قرآن و تجلی نور بر کوه و بیهوش شدن آنان توجه کنیم و آن را صرفا بیان تاریخ نبینیم، درک این سخن بر ما آسان میشود.
۳- تصویر عارفانی چون ابنعربی یا عطار و ابو سعید و بایزید و خرقانی و حلاج یا حافظ و مولانا و شمس و یا هرکس دیگر از این بزرگان، مبتنی بر تجلی «رحمت و محبت» خدای ارحم الراحمین و جلوات جمال او است. تصویر فیلسوفانی چون ابوعلی و ابن رشد مبتنی بر تجلی «تدبیر و سببیّت» خدای مسبّب الأسباب و مدبّر الامور و جلوات جلال خداوندی است و فلسفهی اشراق سهروردی، مبتنی بر تجلی «نورانیت» الهی و جلوهی جمال او است. فلسفهی متعالیهی صدرایی، پلی بین فلسفه و عرفان است و جمع بین جلوات جمال و جلال خداوندی.
تصویر ارائه شده از سوی این مکاتب و مشارب فکری، تصویری درحد فهم و درک آدمیان و هماهنگ با میزان دانش آنان است. نه عارفانی چون ابنعربی و حلاج، مدعی الوهیت و اتحاد حقیقی ذاتی مخلوق با خدای سبحاناند و نه ابوعلی و سهروردی و صدرای شیرازی، مدعی مباینت یا اتحاد کامل با ذات مقدس خدای یگانهاند.
اظهارات آنان درچارچوبهی زبان عربی یا پارسی، دچار محدودیتهای زبانی شده و آنان را در نشر یافتههای درونی، دچار مشکل کرده است و در نهایت از احتمال خطا مصون نیستند و فهمهای ناقصتر برخی مخاطبان نا آگاه آنان، تصوراتی ناصحیح و گاه «مشرکانه» را رقم زده است.
برداشتهای عوامانه از پردهبرداریهای میسور و ممکن عارفان و فیلسوفان، که امکان خطا در آن کاملا منطقی است، کار را به تکفیر و تفسیق بزرگان و گرفتن جان برخی از آنان رساند که «شهید جهل زمانهی خویش» شدند.
برداشتهای عارفان و فیلسوفان و متکلمان از رابطهی ذاتی و صفاتی و افعالی خدا و خلق، تمام سرمایهی بشری در این زمینه است. این برداشتها با توجه به «متون اولیهی شریعت» و تحلیل و تفسیر و تأویل «قرآن» پدید آمده است و تفاوتهای موجود، نشانگر آن است که «حجت بالغهی الهیه» نزد هیچیک از آنان نبوده و نیست و تنها با «ترجیحات شخصیه» میتوان به یکی از آنان تعلق خاطر پیدا کرد. چرا که هریک «کشف و شهود» خویش را گزارش ميكند و یا «استدلال» خود را برتر میداند و «داوري یگانه و مورد توافق» حضور ندارد که حکم و سخن او «فصل الخطاب» باشد و همه را همراه و «هم رأی» کند.
۴- به گمان من، تنها ذات مقدس خداوندی میتواند (با حفظ مراتب نزول از نامحدود به محدود) خود را به مخلوقاتش بشناساند. برای این منظور، باید حقایق الهیة از طریق وحی یا الهام، به موجود محدود رسانده شود. با توجه به ظرفیت محدود آدمی (و سایر مخلوقات) آن حقایق باید دچار «نزول و تنزل مکرر» قرار گیرد تا «لباس محدودیت» بپوشد و در اندازهی توان بشر و شایستهی قوارهی آدمی شود.
بنابراین و پس از اثبات «نبوت خاصة» تنها مرجع عمومی برای اثبات «جزئیات صفات و افعال خدای سبحان» و تبیین نسبت وجودی او با مخلوقات، چیزی جز «متن وحیانی» نیست.
البته کلیاتی چون؛ «اثبات وجود خدا و ضرورت معاد، اثبات نبوت، بدیهیات و اولیات عقلیة، و مقتضای فطرت و طبیعت» تنها در حیطهی مرجعیت «عقل بشر» است و متن وحیانی باید با آن منطبق شده و سپس به آدمیان عرضه شود.
۵- تحصیلکردهی ممتاز مکتب وحی (علی بن ابی طالب)که دانش آموز برتر اولین معلم شریعت، محمدبن عبدالله(صلوات الله عليهما) بود، در اولین خطبهی نهج البلاغةاش در وصف خدای رحمان میگوید؛ «مع کل شیئ لا بمقارنة و غیر کل شیئ لا بمزایلة=با هر پدیدهای هست، نه به گونهی قرین و همراه، و غیر از هر پدیدهای است، نه به گونهای جدای از آن ها». این کلام امیر مؤمنان(ع) نه تنها هیچ دلالتی بر «بینونت=مغایرت کلی» ندارد که آن را منتفی میداند. از این کلام علوی(ع) برداشتهای متفاوتی را میتوان داشت.
اگر قرائت ما اینگونه باشد که؛ «خدای سبحان با پدیدهها است، نه آنگونه که دو پدیدهی حقیقتا جدا ولی قرین و همراه یکدیگر (همچون؛ دو دوست، مرید و مراد، عاشق و معشوق) که باهم هستند ولی میتوانند از یکدیگر جدا شوند و تنها بمانند» با نظریهی عرفا سازگار خواهد بود.
اگر برداشت کنیم که؛ «خدا با همهی پدیدهها است، به گونهای که هیچ پدیدهای نمیتواند مستقل از او و بدون او وجود داشته باشد ولی این به منزلهی ترکیب و مقارنهی وجودی بین خدا و خلق نیست» با برداشت فلاسفه سازگار خواهد بود.
میتوان گفت: «در اصل نیاز ممکنات به واجب الوجود، در وجود و بقاء خود، تردیدی نیست. پس "مزایله" و جدایی حقیقی ممکن نیست، ولی "معیّت=همراه بودن" خدا با خلق نیز به منزلهی "ترکیب انضمامی و تقارن" خارجی نیست». این رویکرد متکلمان است.
۶- به گمان من، التزام به یکی از این برداشتها، نه ممنوع است و نه لازم. میتوان در این خصوص قائل به «نمیدانم» شد. چیزی که برای من حقیقت دارد این است که؛ «حقیقتا از نسبت وجودی خدا با خلق، اطلاع ندارم و هنوز به ترجیح یا ضرورت گزینش یکی از برداشتها، نرسیدهام». مهم این است که به « وجودی مطلق و قادر و علیم و رحمان و رحیم » ایمان دارم.
۷- ابهام بزرگی که همه ی افراد بشر (خواه معتقد به خدا یا غیر معتقد به او) را در خصوص «مبدأ هستی» فرا گرفته است از یک سو و طبع جست و جو گر آدمی که تا گمشده ی خود را نیابد از پای نمی نشیند از سوی دیگر، سبب شده است تا آدمی، همه ی «تکثرات» را تا مرحله ی «وحدانیت» تعقیب کرده و به نتایج خوبی برسد. در این سخن تردیدی نیست که مبدأ هستی از «یگانه ای» آغاز شده است که واجد تمامی امکانات بوده و سپس آن امکانات را یکی پس از دیگری هستی بخشیده است (و یا هستی یافته اند).
این حقیقت روان (توحید)، در ذهن امثال من به اثبات «هستی بخش قادر مطلق» انجامیده است تا «یگانه ی بی همتایی» را ببینیم که با احاطه ی کامل بر همه ی هستی، هرگز از هستی بخشیدن و توجه به مجموعه ی هستی وا نمانده و نمی ماند و «عوالم» گوناگونی دارد که هنوز برای بشر، جزئیات آن شناخته نشده است.
به گمان من، هیچ کس از حقیقت ذات خدا و حقیقت صفات ذاتی و صفات افعالی او، درک کاملی ندارد. دلیل عقلی این ادعا این است که؛ «خداوند موجودی مطلق و نامحدود است و آدمی، موجودی محدود. هیچ محدودی قابلیت درک نامحدود را ندارد، چرا که آنچه درک کند، محدود خواهد بود و فرض شده است که خداوند موجودی نامحدود است».
حتی درک بشر از عنوان «نا محدود» نیز مبهم و احتمالا محدود است. بنا بر همین نکته به ما سفارش شده است که ؛ «لاتتفکروا فی ذات الله لأنه لایزید الا تیها: در باره ی ذات خدا نیاندیشید، چرا که جز سرگشتگی نمی افزاید».
همین که به اصل وجود او پی بردیم، ما را کفایت می کند و از آن پس باید به خود و حقوق و مسئولیت های خود بیاندیشیم و در پی آن ها باشیم.
معاد
جزئيات مربوط به بهشت و دوزخ و نحوهي محاسبات الهي در روز قيامت و برخي توصيههاي جزئي اخلاقي و جزئيات و راهكارهاي عبادي شريعت(احكام عبادي)، جايي است كه عقل در مورد آنها ساكت است. بنا بر اين، موارد ياد شده، ميدان حضور «نقل معتبر شرعي» خواهند بود.
ضرورت بحث نبوت
و همن مطلب برای ضرورت بحث نبوت ورسالت کافی است. یعنی ضرورت بحث نبوت ناشی از ضرورت اعتقاد به بحث معاد است چرا که بدون حضور پیامبر و وحی الهی و هطلاع رسانی او از مناسبات عالم آخرت ، هیچ امکانی برای بشر نسبت به کسب خبر از عالم آخرت نخواهد بود. البته اين حضور، در طول دليل عقلي قرار ميگيرد و پس از آن به اعتبار ميرسد.
استاد عزیز، مرحوم آیة الله منتظری چنین استدلال کرده است؛
نظام وجود و هستي داراي دو قوس است :
۱ - قوس نزول كه از عالم عقل يعني مجردات تامه و ملائكه مقربين شروع و به نازلترين موجود يعني هيولي و ماده اوليه عالم طبيعت ختم ميشود.
۲ - قوس صعود كه از هيولاي اولي يعني نازلترين موجود - مادة المواد - شروع و به عالم عقل و مجردات تامه ختم ميگردد. چون مادة المواد تام القابلية و داراي قابليت هاي گوناگون بود، و خداي متعال تام الفاعلية و فياض علي الاطلاق ميباشد، به لطف خداوند متعال ماده در مسيرهاي مختلف به حركت افتاده و صور و فعليت هاي گوناگون را به خود ميگيرد تا برسد به مرتبه عقل كل و صلاحيت وصول الي الله كه هدف از خلقت انسان است .
هنگامي كه ماده شروع به حركت جوهري در قوس صعود مينمايد در واقع با "لبس" بعد از "لبس" - يعني بدون اين كه كمالي را از دست بدهد - به مراحلي هم طراز مراحل قبل كه در قوس نزول از آن گذر كرده برگشت و عود مينمايد. پس انسان به واسطه تكامل و حركت در قوس صعود، در حقيقت هرلحظه ميميرد و زنده ميشود; يعني تعين و صفت قبلي را از دست داده و تعين و وصفي ديگر ميپذيرد. و از دست دادن تعين به معناي از دست دادن كمال پيشين نيست، بلكه به معناي از دست دادن ماهيت و حد سابق است ; و هرچه در قوس صعود بالاتر رود به منبع نور يعني حق تعالي نزديكتر ميگردد، و از اين رو ماهيات و حدود قبلي خود را از دست ميدهد و محدوديتهاي وجودي او كمتر ميگردد. و لذا احاطه و علم و آگاهي انسان در برزخ نسبت به عالم دنيا، و در آخرت نسبت به عالم برزخ بيشتر و قويتر خواهد بود.
و حقيقت معاد كامل و تام ، وصول به مرتبه تجرد كامل يعني عقل صرف و وصول الي الله و مشاهده جمال ربوبي است ; و تجلي كامل آن در قيامت است ; در قرآن كريم ميخوانيم : (وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة) اين است هدف از خلقت انسان كه بالاترين و شيرين ترين ميوه عالم طبيعت است ; او چون داراي نفس مجرد است به مردن فاني نمي شود، بلكه از عالم طبيعت به عالم برزخ منتقل ميشود و در قيامت كبرا به عالم آخرت منتقل ميگردد، و در هر حال شخصيت و هويت او باقي خواهد ماند; و موجود در آخرت همان شخص موجود در دنيا ميباشد. و از اين رو انسانهايي كه در همين نشئه و قبل از مرگ اضطراري، مدارج و منازل كمال را به حركت معنوي به سوي خداوند طي كرده و به مرگ اختياري رسيده اند، هم اكنون و همين جا و در همين نشئه برحسب باطن ذات خود حقيقت معاد را دريافته اند، گرچه برحسب بدن عنصري خود در اين عالم قرارگرفته و به معاد عمومي و همگاني نرسيده اند. اينان نه حجابي دارند كه مانع شهود نور حق تعالي باشد و نه حسابرسي، زيرا خود در اين نشئه به حساب خود رسيده اند، و حال و احوال اهل بهشت و دوزخ را نيز ميبينند.
از اين رو حضرت امير(ع) فرمودند: "لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا"يعني اگر پرده قيامت كنار رود و روز حساب و كشف اسرار و حقيقت اعمال و لوازم اعمالي كه انسانها مرتكب شده اند فرا رسد، چيزي بر علم من نخواهد افزود. و اين بدين جهت است كه آن اكابر و بزرگان نظام وجود و هستي تمام قوس صعود را به حسب باطن ذات خود درنورديده اند، و به مرتبه عقل كل و برتر رسيده اند. يعني به تجردي فوق تجرد نفساني كه همه انسانها به نحو تشكيكي دارا هستند رسيده اند. زيرا عقل موجودي است مافوق نفس، چون نفس در مقام ذات از ماده مجرد است ولي در مقام فعل و فاعليت و انجام كار محتاج به ابزار و ماده يعني بدن ميباشد; اما عقل در مقام ذات و نيز در مقام فعل و كار خود هردو از ماده مجرد است، و انسان در مرحله رشد و تكامل اول به مرحله تجرد نفساني و سپس تجرد عقلاني ميرسد.
انسان كامل در همين نشئه مادي دنيا به مرحله عقل و تجرد تام ميرسد، از اين رو انبياي الهي و ائمه هدي (ع) بعضي اوقات با اراده و بدون ابزار مادي كارهاي خارق العاده انجام داده اند، و همان گونه كه ما به مجرد اراده و با اذن الهي در ذهن خود صور گوناگوني را خلق ميكنيم آنان قدرت دارند در خارج از ذهن با اذن الهي صورت خارجي و موجود عيني بيافرينند، چنانكه حضرت عيسي روح الله (ع) مردگان را زنده مينمود. و حضرت علي (ع) نيز با اشاره درب خيبر را از جاكند. و حضرت امام كاظم (ع) در حضور هارون الرشيد با اشاره عقليه خود به شير منقوش بر پرده آويزان، آن را به شير واقعي مبدل ساخت. آنان در همين نشئه به مقام عقل يعني تجرد تام رسيده اند، اگرچه گاه به واسطه جنبه خلقي و بشري گرفتار بعضي از امور متعلق به عالم ماده و جسماني ميگردند.
و عده اي كه هنوز به كمال تام نرسيده اند پس از مرگ و طي كردن درجات نعيم و يا دركات جحيم - در صورت عدم ماندگاري در آتش - به آن مقام خواهند رسيد.
از بسياري از اخبار اهل بيت (ع) استفاده ميشود كه اگر انسان بتواند تا هنگام مرگ ايمان خويش را حفظ نمايد و شيطان ايمان او را نگيرد، هرچند مدتي برحسب اختلاف گناهان براي پاك شدن از آلودگي ها در جهنم بماند ولي بالاخره از آتش نجات مييابد; مانند طلاي مغشوش كه پس از تصفيه آن در كوره به طلاي ناب مبدل ميگردد; و بسا خالدين در دوزخ نيز پس از عذاب شدن در كوره (نارالله الموقدة) به رحمت الهي و وجود نامتناهي خداوند وصل و مرتبط خواهند شد، و چه بسا عذاب الهي براي آنان عذب و گوارا گردد.
و ميتوان براي اشكال خلود كه چگونه انساني كه در زماني محدود به گناه پرداخته به طور جاويدان معذب خواهد بود، بدين گونه كه عذاب براي او پس از مدتي در اثر مسانخت با ذات او عذب و گوارا ميگردد، پاسخ گفت. (از آغاز تا انجام/300 تا 305)
بخش یازدهم
عمل صالح
تنها اصل عملي دين يگانهي خداي يكتا، «عمل صالح» است. عمل صالح را در دو حوزهي اخلاق و احكام، ميتوان پيدا كرد.
آنچه در «حكمت عملي» مورد بحث قرار ميگيرد «اخلاق بمعني الأعم» است كه شامل «اخلاق بمعني الأخص» و «احكام عملي»(قوانين الزامي) ميشود. روشن است كه مباحث «حكمت نظري» اساسا مباحثي عقلاني و مبتني بر دلايل و براهين عقلي است. شريعت محمدي(ص) نيز با تأييد همان مباني عقلاني، مسئوليت آموزش دادن و توصيه و تأكيد به پيروان خويش در اين دو حوزه (اخلاق و احكام) را دارد.
ترديدي نيست كه «احكام و قوانين الزامي» در حكمت عملي و در شريعت محمدي(ص)، مبتني بر اهداف «اخلاقي» است كه رسيدن به آن اهداف، موجب رسيدن به اهداف تعريف شده در بخش «عقايد» نيز ميگردد. بنا بر اين، ترديدي در «لزوم تبعيت احكام از اخلاق و مباني آن و لزوم تبعيت اخلاق و احکام از مباني اعتقادي» نمي توان داشت.
بخش دوازدهم
راهنمايي در مسائل اختلافي، علت اصلي ارسال پيامبران
«انگيزهي ارسال رسل و تشریع شرایع» را متن شریعت محمدی(ص) صریحا در قرآن کریم، توضیح داده است. در مورد پيامبر خاتم و قرآن كريم آمده است كه؛ «و ما انزلنا علیک الکتاب الاّ لتبیّن لهم الّذی اختلفوا فیه، و هدی و رحمة لقوم یؤمنون=و ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای آن که آشکار کنی حق را براي آدميان، در مواردی که دچار اختلاف شدهاند، و این هدایت و رحمت خدا بر گروهی است که ایمان میآورند».
در مورد ساير پيامبران نيز آمده است كه؛ «و لقد بعثنا فی کلّ امّة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطّاغوت...لیبیّن لهم الّذی یختلفون فیه، و لیعلم الّذین کفروا انّهم کانوا کاذبین=و حقیقتا بر انگیختیم در هر گروه هماهنگ، پیامبری را مبتنی بر دعوت به عبادت خدا و دوری گزیدن از سرکشی و سرکشان... تا برای آنان حق را آشکار کنند در مواردی که دچار اختلاف شدهاند و تا منکران حق بدانند که دروغگو بودهاند».
در این آیات(و برخی آیات دیگر) با صراحت کامل، اقرار شده است که «کار ویژهی شرایع» در محدودهی زندگی دنیوی، دخالت در «مسائل اختلافی» است که با بهرهگیری از وحی، حقایق را در حد درک و فهم آدمیان موجود در هر زمان، برای آنان آشکار کرده و میکنند.
تنها مطلبی که جزئیات آن ظاهرا دور از دسترس عقل بشر است(گرچه کلیات آن اجمالا در دسترس است) و شرایع «مستقل در طرح آن»اند، موضوع خدا و آخرت و بحث عبادات است.
برای تأیید بیشتر این مطلب، به روایاتی که میگویند «تمامی امور بر سه گونهاند: یا آشکار در رشد (هدایت و رسانابودن به مقصد)اند، یا آشکار در غیّ (گمراهی و نارسای به مقصد)اند و یا اختلافیاند. اوّلی را باید برگزید، دومی را باید اجتناب کرد و سومی را باید به خدا و رسول او ارجاع داد» (... و انّما الامور ثلاثة؛ امر بیّن رشده فیتّبع، و امر بیّن غیّه فیجتنب، و امر مشکل یردّ علمه الی الله و الی رسوله/ «مقبولهی عمربنحنظلة» کافی1/67 و 68، من لایحضره الفقیه 3/8 تا 10 ش 3233، تهذیب 6/301 و 302 ش 52. الامور ثلاثة؛ امر تبیّن لک رشده فاتّبعه، و امر تبیّن لک غیّه فاجتنبه، و امر اختلف فیه فردّه الی الله عزّ و جلّ «روایت جمیل بن صالح از امام صادق»، من لایحضره الفقیه 4/ 400 ش 5858.* عن النّبی، صلّی الله علیه و آله: انّ عیسی، علیه السّلام، قال: یا بنی اسرائیل، انّما الامور ثلاثة؛ امر تبیّن لکم رشده فاتّبعوه، و امر تبیّن لکم غیّه فاجتنبوه، و امر اختلف فیه فکلوه الی الله تعالی/کنز العمال 16/855 ش 43403).
این روایات نیز تایید میکنند که «آنچه نزد عقلاء موجب هدایت و رشد آشکار است» باید تبعیت شود و «آنچه نزد عقلاء باعث گمراهی آشکار است» باید وانهاده شود و «آنچه عقلاء در مورد هدایت و رشد یا گمراهی آن اختلاف نظر دارند» در محدودهی اظهار نظر و گزینش شریعت قرار میگیرد.
بخش سیزدهم
هدف دنيايي دين خدا و شرایع گوناگون آن
در قرآن كريم آمده است؛«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات، و انزلنا معهم الکتاب و المیزان، لیقوم النّاس بالقسط=ما مؤکدا پیامبران را با شواهدی آشکار کننده فرستادیم و کتاب(قانون) و میزان را با آنان نازل کردیم، تا بشر به عدالت برخیزد».
در این آیه، به «هدف دنیایی شرایع» که «عدالت» است (و مصداق کامل «عمل صالح» است) تصریح شده است. يعني تلاش همهي شرايع براي آن است كه آموزشهاي لازم را به بشر بدهند تا خود آنان براي استقرار «عدالت» اقدام كنند.
سایر عناوین قرآنی یا روایی که در مقام تبیین «کارکرد پیامبران و شرایع از يكسو و مسئوليت اساسي انسان از سوي ديگر»اند، به عناوین کلی «بیان حق در مسائل اختلافی عقلاء بشر» به عنوان «مسئوليت الهي پيامبران و شرايع» و «عدالت» به عنوان «مسئوليت انساني پيروان شرايع» بر میگردند.
احمد قابل

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر