یک روز درسی با استاد
صبح به سرعت از خواب پریدم بازم ساعت زنگ نماز صبح رو نزده بود و فی الفور رفتم یه سنگک از سر کوچه خریدم ، عجله دارم بهتر است بگم شوق دارم و یا اضطراب و تشویش ، صبحانه آماده شده بود کمی با خانواده هستم وجلدی بیرون میزنم باید به درس برسم من که نه ماشین داشتم و نه موتور مثل بعضی از دوستان .... از کوچه های پشت علی ابن جعفر و قبرستون رسیدم سر چهار مردون ، پاهام دیگه طاقت ایستادن نداشت، هی ساعت را نگاه میکنم تاکسی میاد رومو اون ور میکنم تا به چشمهاش نگاه نکنم شرمنده ترمزش بشم .پول نداشتم تا 20 تومن تاکسی رو بدم منتظرم تا مینی بوس بیاد ... خدا رو شکر مینی بوس میرسه از راه چهار مردون و بازار میرسم به شیخان و میدان آستانه سریع میرم درب حرم حضرت معصومه با یک فاتحه و سلام به حضرت فاطمه معصومه به سرعت از در دیگه حرم بیرون میرم از راه خیابان ساحلی میرم به سمت حسینیه یار، از دور که تابلوی شهید محمد منتظری رو سر در خیابان میبینم دلم آروم میشه ساعت رو نگاه کردم دیدم 5 دقیقه مونده به شروع ... از پله ها بالا میرم میز کوچکی که از قبل ، درس اون روز رو با خط خود استاد کپی شده روی آن قرار دادند مثل همیشه برقرار است و نشون میده که استاد از ما جلوتر کارشو کرده و سفره رو پهن کرده زمستون بود و سرد من هم رفتم کنار شوفاژ تا گرم شم ولی یک کم از میز استاد دور بودم تو دلم گفتم امروز تا روزی که هوا سرد باشه به جای اشکال غر میزنم ....
بله نشریف آوردن با همون قبای طوسی و دمپایی ، بوی صفا و ساده گی و روی خوش با شاگردا آدمو دل خوش میکرد.
شاگرد ها که شاید 300 نفر میشدن صلوات میفرستند و ایشون هم بالای سن پشت میز میشینن ، من هم خودمو جابجا میکنم خودمو تو عبا بیشتر میکشم تا گرما بیرون نره درس چند وقتی بود که از مکاسب محرمه شروع شده بود و من هم خیلی به این بحث علاقه داشتم اتفاقا اون روز بحث اصنام(خرید و فروش بت) بود نکته جالب درسی که خیلی توجه منو جلب کرد این بود که شیخ انصاری میگه اگر کسی بتی را برای غیر عبادت مصرف کنه و فرد دیگری به اون ضربه بزنه یا نابودش کنه به هر دلیل باید به صاحب اون بت خسارت بپردازه دلیل این قاعده را استاد- ما ینتفع به و مقصود از مصرف مهمتر از ما یسمی به است- بیان کرد و مثال از اونجا به فروش خون هم رسید و بحث داغ شد کل درس 40 دقیقه بود ولی یه آقا سیدی بامزه بود که همیشه تو درس اشکالهاش مقل جوک بود موجبات مسرت دوستان رو فراهم میکرد به هر جهت آقای سید دیگری هم که مستشکل بحث بود آقا سید اشگوری و آقا خیلی بهش توجه میکرد اشکالاتش رو گفت و من هم هی غر میزدم و اشکالات رو زیر زبون هی مرور میکردم چون استاد به ما یاد داده بود تسلیم هر سخنی نشیم و یاد بگیریم بحث را نقادی کنیم و سریع از مطلب نگذریم اصلا هم حواسم نبود که کنارم کی نشسته یه وقت نگاه کردم دیدم یک آقایی تقریبا 10 سال از من بزرگتره و خیلی متین حرفی هم نمیزنه ، پرسیدم تو موافق این استدلال استادی ؟ من که میگم ... میگه تو چی میگی ؟ حرفی نزد و لبخندی حواله کرد و من باز به درس برگشتم و تا آخر که الباقی بحث به فردا موکول شد. بعد درس به بغل دستیم گفتم چرا مثل آیه بلاهت ساکتی حرفی بزن چیزی بگو آخه اینجا حوزه است درس آیة الله منتظری است نه هر درس و بحث رایج حوزه که باید و فقط تقدیس کرد و تکریم ، لبخندی زد و با همون سادگی خودش گفت من حرفی برای گفتن نداشتم شما به اندازه یه گردان حرف زدی کفانا!
ازش دلم گرفت و تو دلم گفتم تو رو خدا ببین کیا میان درس که اصلا نمیشناسن اینجا کجاست استاد کی هست و بحث چیه بعد پیش خودم غر زدم خوب آخه دوره آخوندهای حکومتی هم که به سر اومده تو درس ایشون چون عده ای تا قبل عزل درس میومدند تا مقرب شوند و مطعمه برگیرند بعد عزل هم به بهانه شمستن قلب و این حرفا درس رو ترک کردن اونها افرادی بودند که مثل آیة بلاهت میومدند و میرفتند باکی بر اونها نبود ولی این آقا الان دیگه چرا زیاد هم دیده بودمش از دور ولی چون من به بیت رفت و آمد نداشتم و فقط درس برام هیجان داشت تو درس از دور دیده بودمش. از رو نرفتم باز رفتم جلو گفتم می خوای با هم قبل درس هر روز بحث روز قبل رو داشته باشیم؟ با کمی مکث گفت حالا باشه اگر شد! از اون روز به بعد بعضی وقتها بحثهای روز قبل رو با هم مرور میکردیم ولی نه هر روز خیلی بی تکلف بود و وارسته و بسیار عادی .
چند روز بعد تلفن خونه زنگ خورد برداشتم یه کسی به من گفت : از راه آهن هستیم گفتم : خوب من بلیط نخواستم! گفت نه منظورم اداره اطلاعات قم آقای ... گفتم بله آب دهنمو غورط دادم گفت فردا ساعت 8 صبح میای دم در اداره خودتو معرفی میکنی ، من که هنوز خودمو بچه جنگ و این حرفا میدونستم خودمو جم و جور کردم گفتم باید ببینم اگر شد میام .گوشی رو گذاشتم ...کمی فکر کردم گفتم من که کاری نکردم که منو بخوان اونجا گفتم فردا میرم هر چند که باید از وسط درس برم ، غصم گرفته بود که درس رو نیمه باید میشستم و میرفتم ....
فردا از سر درس یه سر رفتم خیابون امام و دم راه آهن و یه دریچه کوچیک کنار یک در بی نام و نشان کمی زنگ زده و رنگ و رو رفته که معلوم بود از کوبیده شدن رنگش پریده زدم دریچه رو یکی با دهن بند باز کرد خوب معلوم نبود اسممو گفتم گفت صبر کن 20 دقیقه بعد منو صدا کرد من هم که تو خیابون سردم شده بود از خدا خواسته چپیدم تو .... بردن همون دم در یک اتاقکی بود با یه میز کوچیک گفت رو به دیوار بشین وقتی هم بازجو اومد چشم هاتو با این چشم بند ببند ! جلل الخالق این دیگه چی بود خیلی بهم برخورد ولی گفتم بذار آخرش رو ببینم ...
یکی اومد تو اتاق و یک کاغذی خش خش کرد گفت اسم ... فامیل ... شغل...... کمی به خودم نهیب زدم گفتم مگه منو نمیشناسین که میپرسین شما به خونم زنگ زدید و آدرسمو دارید این پرسیدن دیگه چه صیغه ایه؟ یهو داد زد خفه شو حرف زیادی نزن هر چی میگم جواب بده صداشو شناختم .. خودش بود ... ولی گفتم آخرش بهش نشونی میدم.
رسیدیم سر سوال اصلی البته بعد 3 ساعت ! گفت رابطه شما با احمد منتظری چی هست و نقش شما در روابط سری منتظری چیه؟ داشتم شاخ در میاوردم من که اصلا احمد نامی نمیشناختم و فکر میکردم آقای منتظری بعد شهید محمد یه پسر به نام سعید داره برگشتم گفتم کدوم احمد رو میگی که کفری شد و گفت ما دیدیمت کنارش میشینی و باهاش هم خوب گرم میگیری قبل درس هم یه حرفایی میزنید گفتم اون آقاهه که حرف نمیزنه رو میگید که کنارم بغل شوفاژ میشینه ؟!!!
گفت خودتو به خنگی نزن تو با بیت چه سر و سری داری و با خارج از ایران چگونه رابطه برقرار میکنی هی گفت و گفت و گفت یهو کفری شدم داد زدم آقای طائب بس کن چرت و پرت نگو من یه طلبه حوزه ام جاسوس بازی یعنی چی که دیدم اتاق ساکت شد ...بعد چند لحظه یکی دیگه اومد و گفت تو با بازجوی قبلی چرا یکی بدو کردی و چرا چشم بند و برداشتی گفتم بابا من و طائب تو مدرسه مجتهدی تهران هم دوره بودیم صداش و حرفاشو حفظم من چشم بند رو بر نداشتم تازه رو م هم که به دیواره ... اون به من میگفت با خارج و از این حرفا من تازه الان فهمیدم اون آقاهه که پیشش نشسته بودم احمد منتظری بود و بهش گفتم آقا من کاری غیر رفتن درس ندارم و فقط درس میخونم شما هم اینو میدونید وقت جنگ هر چی داشتم دادم الان هم می خوام به درس ها و کارای دیگم برسم . گفت شما به اتهام ترویج و ارتباط با عوامل بیت منتظری مخلوع و رابطه تنگاتنگ با خانواده وی متهمید حرفی برای گفتن داری .... کمی صبر کردم گفتم خوب بعدش گفت اگه قبول داری بیا اینو امضا کن میری پشت یرتو نگاه هم نمیکنی کاغذ رو گرفتم دیدیم تعهد نامه است به این مضمون که :
من ......... متعهد میشوم تا پای جان از ولایت حضرت آیة الله خامنه ای مد ظله حمایت کنم و از هر گونه ارتباط با عوامل بیگانه و ضد انقلاب داخلی به ویژه منتظری مخلوع و بیت او دوری نمایم و در هیچ جا از وی ترویج نکنم .
کاغذ رو پس دادم گفتم امضا نمیکنم هر کاری می خوای بکن ( میدونی چرا چون کله ام باد داشت باورم نمیشد که یه بچه جنگ و یه داداش شهید رو بعد پنج سال چلوندن تو جبهه و بیمارستان و شیمیایی و از دست دادن همه چیزش حتی سلامتی اش ، آوردن نشوندن میگن تعهد بده به فلانی و بهمانی پیش خودم گفتم من یه چیز بنویس قال قضیه رو بکنم ....
گفتم یک کاغذ سفید بده ، داد نوشتم من ملتزم به حکومت عدل اسلامی بوده و خواهم بود و بر اساس قانون اساسی که مردم به آن رای داده اند خویش را ملتزم به رعایت قانون میدانم والسلام امضا کردم دادم چند لحظه اتاق ساکت شد و گفت کتاب و مقشاتو جمع کن برو بیرون با کسی هم حرفی نزن وگرنه بازم سرو کارت با ما است ....
اومدم بیرون ساعت 12 شده بود رفتم خونه و هی فکر میکردم که چی شد و چی کار کرده بودم که این جوری مثل جاسوس با من برخورد کردند آخرش خسته شدم و خوابیدم ولی از اون روز به بعد رابطه من با بیت گرمتر و گرمتر شد همیشه دعاشون میکنم که منو با احمد آشنا کردند و راه راست رو پیش چشمام گذاشتن از سال 1370 من مصمم به حمایت از استاد شدم چون اوج مظلومیت رو دیدم اوج عظمت و حقیقت و نهایت حقارت وترس برادران گمنام ولایت رو خوب فهمیدم بعد اون بارها در سکوت خبری مثل الان به زندان و دادگاه ویژه و جاهای دیگه کشیدنم ولی بازم خدا رو شکر میکنم که نعمت منتظری رو به دست آوردم اگر چه هر چی داشتم حتی ... از دست دادم.تا سال 1388 که روحش به پر کشید و دل ما رو با خودش برد و هوایی شد هم اون هم من .....
خدایش بیامرزدش و راهش پر رهرو باد
راستی تا یادم نرفته خدا آقاهه رو هم بیامرزه که ناخواسته و از کودنی راهو به من نشون داد
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد
الف...
آذر ماه 1390
آذر ماه 1390
