۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

باز هم غروبی دیگر آمد یارا مددی



در سوگ استادی بزرگ و مدافعی نستوه از حقوق مردم مرحوم آیه الله دکتر صادقی تهرانی

 از زمانی که ایشان را شناختم شیفته این شدم که نگذاشت شیفته کسی حتی خودش شوم .
سالها پیش وقتی به درس تفسیرش رفتم  فهمیدم که شیعه چه قدر در این علم ضعیف و از مباحث قرآنی به دور است ،اگر اغراق نکنم دریایی از علوم قرانی
 را به سینه داشت و حافظه ای بسیار قوی.عجوبه ای که کمتر قرن حاضر به خود در حوزه های علمیه و دانشگاههای مرتبط  با علوم اسلامی دیده بود .
ایشان چند ویژه گی داشتند که بهتر میدانم به یادشان بگویم تا بدانیم چه کسی را از دست داده و در سوگشان بر چه کسی اندوه ناکیم و از چه عزیزی یاد میکنیم.

1              1- تواضع و خوش رویی
                                                      از ابتدایی ترین نمودهای شخصیتی  ایشان  همنشینی با همه بود و این را هر کسی با ایشان رودررو شده و ملاقات کرده اذعان میکند برای پاسخ دادن به سوالات هر
                                                     کس و در هر جا، ملاحظه شان و جایگاه نداشتند، بارگاه و منطقه ممنوعه ای برای خود تهیه ندیده بودند و یا منشی ویژه یا هر عنوان دیگری وجود نداشت ، چای را به دست خود با همان کهولت سن لرزان ولی شادان و بشاش میاورددند و با این کار میهمان یا شاگرد را شرمنده محبت خود میکردند .
                                                  پیش و پس از اتمام درس شروع میشد همراهی تا دام در و برخاستن و احترام کردن را هرگز فراموش نمی کردند حتی با آن حال سخت بیماری بسیار پیشرفته و شکستگیهای در اثر تصادف هیچکدام مانع از این نشد که این خلق و روش بر هم بریزد و با تمام توان تلاش میکردند به کسانی که نزدشان میامدند احترام گذاشته و احساس ابهت یا شائبه هاله نور به ایشان دست ندهد.
                                                    از جمله فتاوای ایشان حرمت دست بوسی است فرقی هم نمیکند که بشر معصوم باشد یا غیر معصوم ،اجازه احساس حقارت به افراد نمیدادند بسیار کسانی بودند  که  درخواست دستبوسی داشتند و ایشان به شدت به این عمل و درخواست اعتراض کرده  و معتقد بودند انسان شریف است و حق نیست برای هیچ انسانی به غیر از خدا برای انسانی دیگر خم شده و حقیر شود  .
                                                    همیشه لبخندی بر لب داشتند نه از سر جلب افراد و نیرنگ برای فریب ایشان بلکه بر اساس اعتقادات خود و احترام و عشق به انسان از هر مرام ،مسلک و یا دین . تلاش میکردند نگاهی از سر لطف و محبت با همه داشته باشند تا فرد مراجعه کننده بتواند هر نقدی دارد وارد کرده و یا هر سوالی دارد بنماید. سعه صدر و قدرت تحمل فراوان ایشان انسان را متحیر میکرد تا بدان حد که وقتی از طرف حکومت جمهوری شیطانی به محل تدریس ایشان در سال 1370 با اوباش یورش برد با ایشان به تبسم سخن میگفت، هر چند که آن نگون بختان با سنگ و چاقو و چماق پاسخ این همه محبت را دادند و تن ایشان را زخمی و رنجور کردند .
                                                     یادم میاید روزحمله اوباش طلاب برای سوزاندن منزل و بیت ایشان در سال ۷۳، ایشان فقط و فقط با آرامش ومهربانی باور نکردنی از راه مجادله أحسن فحاشی ها را به جان پذیرفت و با ایشان به نرمی سخن گفت تا جایی که برخی از ایشان از کردار وحشیانه خود نادم گشته و در روزهای پس از آتش افروزی به دارا لقران سعی در پوزش از ایشان داشتند اما ایشان اصلا در پی آن نبودند که کینه ای را بروز داده و یا یاد آوری توحش ایشان نماید، چرا که ایشان پدری بود برای مردمش دلسوز و خیر خواه .
                          ۲- جایگاه علمی و توان تفسیری :
                                                     تایید بی نظیر علامه طباطبایی نویسنده تفسیر المیزان بر کتاب ارجمند تفسیر الفرقان جناب استاد که بالغ بر۳۰ جلد میشود آنچنان عظمتی بر کتاب داد که هر منتقد سیاه دلی را درمانده مینمود.
                                                  بسیار صاف و روشن سخن گفتن در جایگاه تدریس و راحت مقصود را رساندن شیوه ای است که کمتر در حوزه علمیه قم معمول و رایج باشد چرا که بسیاری از اساتید حوزه معتقدند هر چه پیچیده تر سخن گفتن حکایت از سواد استاد میکند، اما ایشان معتقد بود قرآن برای همه نازل شده بنابراین ساده،روان و راحت وهمه گان فهم است و نباید پیچیده از دین و کتاب آسمانی سخن گفت، چرا که خدا با زبان بشر با وی سخن گفته و این عقیده وی تا مرز مسائل سیاسی نیز پیش رفت از دوران 1332 تا آخر عمر به مدت 60 سال یا در تبعید بود یا در زندان و یا در حصر خانگی.
                                  رک و راحت همیشه در درسها به واژه ولایت فقیه که میرسید به جای آن به مزاح میگفت ولایت سفیه (نادان ) چون ایشان مخالف سر سخت قدرت گرفتن روحانیون در حکومت بود و بر همین اساس نیز سالها خانه نشین بود و عملا نیز از سالهای بعد حصر آیت الله منتظری (ره) در حدود سالهای ۸۰ به بعد در خانه تحت یک حصر پنهان قرار گرفتند .
                                   سالها تدریس تفسیر و فقه قرآنی از ایشان فقیهی مبارز و به روز به دنیا معرفی کرد و بسیاری از مسائل را ایشان با تکیه بر قرآن و درایت الهی خود به جایگاه استنباط کشید و اگر خوب به رساله ایشان بنگرید خواهید یافت که به چه مقدار با رساله های دیگر فقیهان متفاوت است در اینجا لازم میدانم برخی از فتوای ایشان را بیان کنم
                                         الف :حق طلاق مساوی بین مرد و زن
                                       ب : حرام بودن سنگسار (ممنوعیت سنگسار )
                                       ج : نجس نبودن مشروبات الکلی
                                       د: تمام بودن نماز و روزه در سفر، چرا که با وسائل امروزی سفر را آسان و ساده میدانستند 
                                       ه : حرمت بوسیدن دست انسان
                                          و : جلوگیری از وصله و پینه کردن نماز با مسائل شکیات چون که این را بازی فقیهان میدانستند
                                         ز : هر کس موظف است خود به مسائل مالی شرعی خود بپردازد و اجازه نمیدادند که کسی خمس یا زکات خود را به فقیه بدهد
                                         ح : باطل بودن نظریه ولایت فقیه
                                      و صدها فتوای دیگر که میتوانید به رساله ایشان مراجعه و خود شاهد این نظرات شگرف در حوزه ای باشید که حتی گفتن یکی از این سخنان به قیمت جان گوینده تمام میشود، بارها از سوی به اصطلاح طلاب مدرسه معصومیه و یا موسسه آقای مصباح  یزدی و یا دیگر طلاب نادان تهدید به قتل شدند و به همین دلیل سالها  از منزل خارج نشده وحتی به زیارت حرم حضرت معصومه  که در جوار آن منزل گزیده بودند نیز به سختی میرفتند .با اینحال و حصر بی نهایت ایشان شاگردان فهیم و عظیمی ثمره تلاش این سالهای پر از حزن بود .
                                       صدها جلد کتاب و مقاله از ایشان به جای مانده که شاهد و گواه خوبی است بر سلطه علمی ایشان به مبانی اسلام و مرجعیت شیعه اساتید ایشان از بزرگان علمی و بی نظر شیعه بودند که تنها برخی از ایشان کافی است تا پی به سابقه علمی ایشان ببرید، هما نند مرحوم آیت لله خوئی - آیت لله میرزا مهدی آشتیانی -آیت الله شیخ حسین حلی -آیت الله حکیم و بسیاری از بزرگان عملی حوزه نجف و قم مانند آیت الله بروجردی و آیت الله حجت کوه کمری و ..... شرکت ایشان در درس آیت الله خمینی صرفا برای این بود که نقشه شاه برای اعدام و یا زندانی نمودن ایشان را منتفی کند و همین کار با کمک آیت الله منتظری جامه عمل به خود پوشاند و این به نوعی بزرگواری ایشان بود و حق ناشناسی اطرافیان آیت الله خمینی که بعد از انقلاب به ساده گی نقشه طرد ایشان از اطراف آیت الله خمینی و حکومت را اجرا و خانه نشینی ایشان از همان زمان رغم خورد با تهمت های نا روا یی که قلم در نگارش آن عاجز است مانند بسیاری از آزادی خواهان حوزه که بهترین را برای منکوبشان توسل به همین اتهامات بوده و هست که بسیاری از این عزیزان در بند هنوزدر زندان حکومت محبوسند .
                                        در انتها به یاد سخنی از ایشان میافتم که مکرر میگفتند هیچ دینی به مثل اسلام از متولییانش ضربه نخورده و هیچ مذهبی به مثل شیعه بنگاه خرافی گری و آلوده به رویا و خیال نشده اگر ما تمسک به قرآن کنیم و به قرآن توجه کنیم میتوانیم به ساده گی اسلام را درک و بدان ایمان بیاوریم ولی چه کنیم که بخشی از روحانیت شیعه ( آخوند حکومتی) کمر اسلام را خم و بر فراز شتر قدرت چهار نعله میتازند ولی دیر زمانی نخواهد گذشت که همین مردم به حقائق اسلام وآزادی خدادادی انسانیت آگاه شده و اجازه نخواهند داد کسی بر نعمت ارزانی شده از سوی خدایشان یعنی عقل اهانت کند و آنها را احمق فرض کند .تا ان روز دور نیست دیر هم نیست خدایش رحمت کند.
                                     
یکی از سوگواران ایشان

دلنوشته



اگر حراج دین است پس سلام بر یزید بادا باد

  این سنت دوران است یا ستم حاکمان بر مردمی درد کشیده از نادانی و جهل، ارزانی دنیا بر گرانی آخرت
  چشمان در بند کشیدن(به یاد 209و240) ،جسمان نیمه جان در گور فکندن(برخی از اعدامیان 1367 نیمه جان به گور سپرده شدند)
 پیش از مرگ مردان خاندان زنان به اسارت گرفتن که حتی یزید نیز اینچنین نکرد(به یاد خانم رهنورد و همه زنام و زندانیان زن در بند)
جسم بیمار را به مسلخ افکندن و اجازت طبیب ندادن که حتی شمر وعمر سعد با امام سجاد چنین نکردند(اما با زید آبادی و صدها مبارز چنین کردند)
 تصاحب مردگان (شهید صانع ژاله و ...)
بستن زندگان ،ویران نمودن معابد(حسینیه داراویش گنابادی)
تاراج علم وعالم ومعلوم به کثرت سیاست نه وحدت حکمت
 تاختن بربینوایان به ریا، صورت عابدان نشاندن و مویه درمنابر بر عوام به رخسارکشیدن(جریان پاره کردن عکس امام و جریان سازی برای9 دی)
 از نام حسین برای یزید صله بردن (ساختن با بیگانگان و تاختن بر شهروندان و زیر دستان)
 با ظاهر پارسایان کفر ابلیس بر دل راندن، فقط از معدود حیواناتی درنده یی به لباس انسان در طول تاریخ بر آمده  که یکی از آن طایفه از بد اقبال نه از بی همتی و نادانی  نصیب ایرانیان شد.
 اگر فرعون ظالم بود شبانگاهان بر سرای کس هوار نشد و سینه همسران تا میانه ابدان ندرید(فروهرها)
 اگر یزید طاغی بود و حاکمی گستاخ هرگز دست بر زینب علی بلند نکرد و با اکرام وی را به ریا از شام روانه کرد نه آنکه زینب را با شویش به مسلخ  دیوان کشانده و حال و روزشان را شامی سیه کند.
 اگر نمرود خدایی میکرد و سر به آستان خدای یکتا فرود نمیآورد و بر منجنیق  خلیلش را قصد آتش افکندن داشت دگر محارم و پیروانش را آزار نداد و گرز بر پیکر رنجورشان به نواختن آشنا نکرد اگر هارون جسمان موسی را بر جسر بغداد با ۶ غلام رها کرد و رفت و  به آب دجله  نداد. حال کجاست که ببیند از هر چاله و چاهی جسمی به در آید شاهد بر مدعا .
 اگر حجاج مردمش را در علن با دیوار فرو کردن زندگی میگرفت، ایشان  بند بند زائران  فرزند هشتمین را به دیوار آذین نهادند و تکه تکه همچون چلچراغ نصب بر آستانش میکنند (حادثه بمب گذاری در حرم امام رضا)
اگر مامون به عزای رضا شال سیه بر سر فکند و با اشک ریا  بر کشته اش خاک عزا به  سر نهاد، اینان بر کشتن رضا مفتخر شوند و بی پروا و گستاخ همچون جاهلان بیابان گرد معرکه گیر، های این و های آن سر دهند.
 مغولان اگر بر توبره کشیدند خاک این وطن چو فضل وطن بدیدند هموطن شدند و لبس ریاضت به تن کنند، لیک این نگون بختان لباس ریاضت را نان شب و ریاست روز خود کنند.
 از ظهورشان تا افولشان  مسجد بساختند مغولان تا نام بد اجداد را پاک به سلطان محمد کنند و عابدان  بدان بخوانند و میهمان بدان کنند. لیک چه مسجدها که ویران به نام ضرار، زیرو زبر هم ایشان کنند .
 سالها زندان به رسم دوران ، دوستان بزم وراهزنان اوباش سکنی کنند. 
امروزِ روز اوستاد فن وفرهیختگان علم و سیاست به زندان شیطان کنند.
  چه گویم از ظلم دوران که به مردگان خصم همان کنند که با دوستان کنند.
اینجا حراج دین و ناموس و وطن است پس بادا باد
سلام بر یزید و فرعون از جفای روزگار بادا باد
 غربت نیز مرا در عاقبت بسان جغدان شام بی عاقبت کند
پس خموش که ناکسان استراق صدای زمین و آسمان کنند
الف....
فروردین 1390


حکایت دلنواز


حیلت شیخ و سخره زاهد

در شهری غلامی را به دستور ارباب تعزیت میکردند آنچنان که صدای فلکش به لاهوت سر میکشد و سوز جانش به ناسوت در فرو میرفت. گفتندش چه کردی که اینچنین ارباب قصد جانت را کرده غلام به ظرافت گفت هیچ و همه چیز، از آن روز که او به اربابی ام در آمد ، جان که هیچ، عقبایم را هم میبایست بدو به هدیت میدادم.
شیخی در آن میان بیامد وغلام بدو تظلم کرد شیخ بر اساس قواعد فقی به تفسیر سخن غلام پرداخت که بر اساس تراضی و تعامل طرفینی وقتی خود را در قراردادی یک سویه به تاراج دهی حق است با تو هر آنچه خواهند کنند از تازیانه تا زندان از طلاق زن تا بریده جان یا نمی باید به اربابی وی تن میدادی و یا اینکه حال  که تن دادی او را بر خود مستولی دانستی بر هم زدن  معامله محل اشکال است و اقاله ناشدنی مگر من نظری سخت در کتب بیافکنم تا شاید چاره ای برایت بیابم ،این سخن بر غلام بسیار سخت آمد و های های به گریستن ایستاد دست به دامان شیخ شد که حیلتی شرعی برایم فراهم کن تا به شریعت دست ارباب کوتاه و جان خلاص شوم. شیخ لحظاتی تامل کرد و به فکرت نظری بر آسمان افکند و به یکباره سر بر آورد و گفت راه تو در اضطرار است وبس که هر کس به اضطرار در افتد همه چیز بر او مباح آید و بنا بر فتوایم امکان اقالت فراهم آید،غلام که از سخنان شیخ هیچ ندانسته و به حیرت اندر آمده بود که شیخ چه میگوید، به او گفت هر چه خواهی کن ولی مرا از دست این ارباب ظالم رها نما، شیخ به پیش ارباب رفت و حالی به سخن ایستاد و محاجه ها کرد و مطلب به پیش و پس به زبان راند تا آنکه ارباب از جواب درماند و ناچار مجاب شد و از غلام دست کشید  به غلام گفت تو از رهن  من خارج  شده و در رهن خدایی به دست شیخ  می سپارمت تا تو را یا آزاد و یا بر رهن هر که خواهد رخصت دهاد ، چرا که من در امر مضطر و ولایت مهدور و معذور سزاوار تر از شیخ نیستم  ولی روز خوشی برایت در این وقعه نمیبینم. غلام که خود را آزاد شده خیال کرده بود و لطف شیخ را مرحمتی بس سترگ پوزخندی زد و با خود بیاندیشید که از شیخ چه کسی امانت دار تر و رحیم تر و به خدا نزدیکتر پس عزم جزم کرد و از آن پس به رکاب شیخ درآمد و هر جا که او میخواست و هر کار که او به صلاحش میدید بدون فکرت میکرد، تا آنکه روزی به همراه شیخ که حالی ولی نعمتش بود به راهی گذر کردند که بر زاهدی بس نحیف و زار در آمدند شیخ که زاهد میشناخت و زبان  بی امانش را آموخته بود از دیدارش هیچ خرسند نشد ،به غلام گفت راه کج کن تا این ملحد ما را به نجاستش مغروق نساخته و کفر درونش ما را به آتش نیالوده، زاهد که این بشنید  کمی به صبر اندیشید و گفت ای شیخ من کافرم و ملحد یا تو که دین را در ترازوی  فقه به تاراج مردمان گذاشته وبه صبح به نفس اماره حلال را حرام در شب حرام را حلال میکنی اگر نمرود به کفر،خدایی میکرد و جان مردمان به زور میستاند و زنان حباله نکاح خود میکرد بدون طلاق از شویشان تو امر بر فسخ میکنی به نام رسالت و مال به عدوان غصب میکنی به نام رد مظالم و به اسارت میکشی بیچاره گان را به نام مرید و به کام نفس. شیخ که مقصود زاهد بفهمیده بود  ضرباتی بر استار زد و بر غلام نهیب  ولی غلام که هیچ نفهمیده بود با کنجکاوی پرسید: کدامین فقه را میگویی ای ملحد ، همین فقهی که مرا در دنیا از ارباب نجات و در عقبا از شر شیطان در امان خواهد داشت؟ زاهد به سخره گفت همین فقهی که تو را از دست ارباب به مفت آزاد کرد و در دست شیخ به مفت اسیر ، اضطرار تو بهانه آزادی تو از ارباب بود و برای شیخ  سفره ای پر ملات، حال تو خود اسیر شیخی و ارباب که هیچ جان هم که هیچ جانان هم بنده این مفتیانند ای بی نوا.
غلام کمی در خود شد و به فکرت در فرو رفت با خود گفت: آنگاه که ارباب داشتم مرا در دین آزاد گذاشته بود و امر به حرامم نمیکرد . برایم یکی از کنیزان فرسوده اش را کابین کرده بود و خواب از من نمیستاند گهگاه نیز صلتی هر چند ناچیز ارزانی ام میکرد تا بدان خوش باشم .اما از آن زمان که با شیخ شدم نه خواب دارم نه خوراک نه صلتی و نه وصلتی هر گاه چیزی خواستم حواله آن دنیا کرد و مرا به آخرت نوید به بیگاری و دم نزدن امیدم داد که اجر ولایت را پاس بدارم،حال میبینم ولایت ارباب به از این رذالت شیخ ، او میزد به عیان تا صبح به ناله من خود نمیخوابید، اما شیخ مرا به فرمان شرع آلت فعلش کرده و از ترس سخطش تن به هر کاری داده ام چه روزها که به خنده اش خندیدم و به گریه اش فغان هر کار میکرد در نهان بود و هیچ گاه مرا بدان محرم نمی دانست و دایما میگفت تداخل جاهلان به کار عالمان روا نباشد عوام را نسزاید بر فعل خواص نظاره کردن .
به زاهد گفتم چرا پس تو از شیخ و خدایش نمی ترسی و ولایتش را بر خود روا نمیدانی مگر نه آنکه او را خدا بر ما حاکم کرده و او امین خدا بر مردم است ؟
زاهد باز پوزخندی زد و گفت آنکه در دل خدا را صاحب خانه کرد شیخ و ما فیها را بسان نسیا منسیا می بیند . مگر خدا از آسمان اجازتی مهتر از قرآنش بر شیخ فرو فرستاده که ادعای ولایت میکند و ما از آن بی خبر؟!
اگر خدا میخواست بر دنیای بندگانش حکومت کند و اراده بر اراده تو افزون نماید اختیارت را از ازل جبر میکرد و تو را همچون فرشتگان مجبور .
پس اگر تو در اختیار مجبوری جبر اختیارت به دست همچون خودت مده مگر به صلاح و مشورت با خردمندان.
شیخ که این مطایبات زاهد با غلام را بدید راه راست کرد و رفت ، غلام فریاد کشید ای شیخ مرا به جا نهاده کجا بروی ، شیخ فی الفور پاسخ داد از آن بیم داشتم که هم سخن این ملحدان شوی راه گم کنی حال دیگر بر تو امیدی نیست چون مولا گم کرده و شریعت به زیر پا نهاده ای آنگاه فرمان میبردی که چشمانت به عقلت راه نداشت حال که این ملحد عقلت را به پیش انداخت و چشم در خدمت آن فرمان بردنت بس دشوار برو که دوزخ حبالتت باد .
غلام به شیخ گفت: شریعتی که تو گویی و مرا بدان اوسار میکشی بند تمانی است که برای جاهلان تا خرخره کشیده و قصد هلاکشان نموده ای امروز یا تو مرا تکفیر میکنی و یا من تو را بر دار .

آگاهی دادن وظیفه هر مسلمان و بهتر از آن دانستن که میل درونی و سیرطبیعی انسانی که برای خدا خالص و خدا آگاه شده وبر اراده خود فایق آییم و فریب هر دریوزه ای را به نام دین نخوریم باید به کمک یکدیگر دین داری و انسان مداری را به فراخور حال به همه آموزش دهیم تا خود بر اراده و خواست خود مستولی شویم .
سال آگاهی تا رهایی را پاس بداریم و زاهد فرزانه حضرت آیه الله منتظری را فراموش نکنیم.

الف...
اردیبهشت 1390

در حال و روز سازشکاران به اصطلاح طیف مصلحت طلب


بوی کباب  میاد یا دارن خر داغ میکنند


مدتها بود با همسایه مون قهر بودیم و بابا ومامان نمی ذاشتن من با پسرشون بازی کنم هر وقت هم میپرسیدم چرا آنقدر ازشون بد میگفتن که من پشیمون میشدم از حرفم هروقت می دیدمشون دلم میخواست بهشون فحش بدم چون بابا گفته  بود اینها ظالمن ،  بی دینن، بی ادبن و هزار عیب نگو، منم با این حرفا کینه دار شدم البته خودم هم  دیده بودم که قلدری میکنن تو محل ولی خوب اونجوری که اونا میگفتن قصه اینها مال یه روز و دو روز نیست.
 بابا که میگفت  نسل اندر نسل اینها زورگویی کردن و حق همه رو تو محل خوردن از هزار راه تونستن صاحب همه چیز بشن مامان میگفت بابای اینها وقتی میخواست یه چیزی رو چو بندازه یا میگفت خواب نما شدم یا قسم به جدش میخورد و بعضی وقتا با یه گریه الکی مردمودور خودش با هوچی گری جم  و رام میکرد اگر هم نمیشدن با هزار راه رفته و نرفته مثل رمال و فال بین واین جور چیزا مردم وحالا به هر اسمی و هر بهانه ای مثل شب شعرو روضه خونی و هییت تو خونش جم میکرد انگاری شاهه فقط فرقش اینه که شاه ریش نداشت، جادو جنبل کار هر روزشونه.  پسر بزرگشون هم که نگو یه لات تمام عیار آسمون جل ، دخترا  تو محل از دستش امون ندارن هر کی رو میخواست یقه میکرد سر کوچه قرقش بود یه مشت لات بی سر پا بیکار هم وردستش یا مردم و مسخره میکردن و قاه قاه میخندیدن یا باج میگرفتن و یا ....... چی بگم که نگفتنم بهتره هر چند که سن من قد نمیده ولی زورگویی تو خونواده اینها ارثیه، یا با کلانتری  محل ساخت و پاخت داشتن و یا با بالاتاراشون نمیدونم ولی هر چی بوده همیشه برای خودشون بودن یعنی دختر به غریبه نمیدن،با غریبه معامله ندارن،خلاصش کلن تو خودشون میچرخن مردمم هم یه جورایی هم باهاشونن هم نیستن چون یه عده هنوز میگن احترام جدشونو میزاریم یه عده ام میگن از جادو جنبل میترسیم یه گروه هم که گرودارن پیشسشون هر کی چیزی خواسته سندی ، طلایی چیزی ازش گرو گرفتن نگه داشتن برای روز مبادا به قول معروف گوشتو لا دندون نگه داشتن ، ما هم که ازشون خورده  برده نداشتیم بازم حساب میبردیم بابام میگفت حواستو جم کن اگر یه روزی دیدی بهت میگن جون یعنی میخوان جونتو بگیرن، اگر بهت نگاه کردن روتو برگردون تلسمت نکنن باهاشون تو کوچه تنه به تنه راه نرو نامردان از پشت میزنن اصلا مرض دارن،یعنی مریضن تو دلم گفتم خدا شفاشون بده .
خواهرمو که اصلا بابام نمیذاشت آفتاب مهتاب ببینه میگفت راضیم بدمش بره انور آب  به قوم یعجوج معجوج بدم ولی اینجا ور دستم با این وحشیا نباشه ، بابایی که من میدونستم جونشو و آبجی ملیحه مامان هم که میگفت پسر به پا با مجتباشون همبازی نشی که هر چی دیدی از دست خودت و چشم خودت دیدی اونقد از این پسره بد گفته که من میترسیدم ببینمش هر روز زودتر میرفتم مدرسه که نبینمش تو راه که برمیگردم کوچه پس کوچه میام تا قیافه نحسشو نبینم وقتی هم که میرسم خونه اصلا دیگه بیرون نمیام یه روز یواشگی از سر پشت بوم سرک کشیدم همچین مالی نبود آخرم نفهمیدم از چی چیش میترسن حالا نقل ما نیستا اهل محل همه میگن ولی من که میگم الکی گندش کردن هرچی هست زیر سر همین حاجی و نوچه هاشه.
اصل ماجرا از اون جاست که یه روز سرو صدا بلند شد همسایه ها همشون با هم خواستن حسابی از خدمت اینا در آن، ریختن در خونشو هر کاری بگی کردن البته نه از اون کارا که حاجی و دارو دستش میکنن ، کلانتری محل هم با یه مشت دوستای اوباش و ارازل پسر بزرگشون همون که اسمش محمود بودها ریختن مردم محل و تا خوردن زدن هر کی هم موند بردن. بابام میگه از اون روز همه دنبال بچه هاشون  اینور و اونور دارن میگردن حتی شنیدم که رفتن عارض هم شدن ولی انگاری بهشون گفتن  ما خبر نداریم یا نمیدونم اسم یه مرض خارجی رو بردن الان توک زبونمه.......آهان مننجیت  یا یه هم چین چیزایی مخلص کلام که محل به هم ریخته همه کینه دارن یه عده ای هم یا میترسن یا هنوز داستانهای قدیمی روضه خون محل از جدشون میترسوندشون ،هر چی که بعضیا بهشون میگن بابا اینا عوضی ان اینا از نسل شمرن جد مد کجا بود، مثل ماست قاسم آباد فقط نگات میکنن خوب بعضیا هم دوست دارن حاجی...( آخ ببخشید یادم رفت اصل کاری رو یعنی باباشونو معرفی کنم جناب حاجی ماشاالله)  باشه تو محل تا محل به هم نریزه اگر هم باجی هست به اونو پسرش بدن تا غریبه.  یه مشت چغال کاسب جماعت خب فقط پولو میشناسن و پول میخوان حاجی هم میزاره بچاپن ملت و صد البته که دست دست رو میشوره هر دو صورتو .
یه روز خودم دیدم حسن آقا براش کنار خیابون جا گرفت ماشینشو پارک کرد حالا تازه همون روز هم لاتای سر کوچه با حسن آقا زده بودن تو تیپو توپ هم هر چی فوش بود نصیبش  کرده بودن بعدشم اتفاقا حاجی هم دیده بود و به روی مبارک هم نیاورده بود ولی خوب باز نه حاجی از رو رفت  نه حسن آقا تو احترام کوتاه اومد مامان که میگفت از آقاییشه و اصالت، من که نفهمیدم فوش خوردن و احترام کردن کجاش آقاییه خوب حالا باید هرچی بزرگترا میگن آدم گوش کنه ولی من بودم میزدم تو دهن یارو تا دندونش بریزه تو شکمش باد نفخ بگیره .
فعلا که دور دور ایناست و ما هم سرمون تو لک خودمون هر از گاهی هم یه خبرایی میاد ولی بیشتر آدمو گیج میکنه بچه های محل که الان فقط میرن ماشین حاجی و مهموناشو خط میندازن و بعضی وقتا هم من زنگشو نومیزم در میرم ولی بیشتر حرف میزنیم و نقشه میکشیم .
 تا اینکه دیروز پریروز چو افتاد که حاجی میخواد کباب بده اشانتیون هم بوی کبابو تو محل پیچوند چه بویی چه بویی نگو و نپرس ، به مامان گفتم  چه خبره  مامان هم رفت سرو گوشی بجنبونه وقتی اومد گفت عروسی دختر حاجی نزدیکه چند تا خواستگار اومدن قرار که به یکیشون  جواب بدن بساط سورو سات هم  بر قراره  تا روز عروسی هر روز بوی کبابو داریم انگارحاجی میخاد سنگ تموم بزاره نن جون یهو انگاری به هوش اومد زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند لابلای خندش با همون دندون عاریتی که آب دهن از لاش بیرون میزد (قربونش برم) گفت: بابا این دختره ترشیده رو کی میخواد بگیره این داستان نقل 30 وچند ساله حاجی هر سال یه داستان جور میکنه بوق و کرنا میندازه تا کسی به خاطر اون در خونشو باز کنه اگر هم شد ضعیفه رو شوهر بده هر پند که ضعیفه شوهر برو نیست.
اهل محل هم انگار نه انگار که خبری بوده حاج ممد هم رفته بود دنبال کارهای کلانتری و رضایت جم کردن تا همه چیز به سلام صلوات تموم شه جالب تر اینه که حاجی ماشاالله به اندازه یه دو زاری هم حسابش نمی کنه ، این حاج ممد ذاتا آدم خوبیه اما تو همه چیز کوتاه میاد کلا آدم درگیری و این حرفا نیست البته، فکر کنم بوی کباب هم بی تاثیرنبوده و بد جوری مستشون کرده از بس نخوری کشیدن،یه داداش ناتنی داشت این حاج ممد مثل شیر میرمهدی اما مدتی نیست و نابود شده میگن گیر از ما بهترون افتاده معلوم نیست تو کدوم سوراخی تپوندنش که خبری ازش نیست اون بود که کوتاه نمی اومد ، ولی میدونم که مردم کباب شدن تو دلم گفتم حیف از جوونای مردم که بوی کباب لاکردار شد سنگ قبرشون  یکی نیست به اینها بگه بابا من که کوچیکم، خرم نمی فهمم ولی اگر کارو یکسره میکردین هر روز با پول خودتون دست توجیب، مثل آقا ها میرفتین کبابی سر محل  تا خرخره میلمبوندین آخه این همه درو دعوا و سر شکسته و قپی اومدن و شرط و شروطتون کجا و ولو شدن با یه باد کباب کجا !من که بودم و توپمو نمیدادنم  نمیرفتم منت کشی و میگفتم ارزونی خودتون ..... بین خودمون باشه ها ما بچه کوچیکا قرار گداشتیم اگر به هر قیمتی که شده نذاریم یه آب خوش از گلوی حاجی و امثالش پایین بره حالا هر کی خواست خواست ، هر کیم نخواست نخواد. یه عده از بچه ها میگفتن اگه دستمون به روضه خون محل برسه حالیش میکنیم یه من ماست چقد کره داره ولی بقیه مخالفن میگن بزار کارشو بکنه فقط دستشو از دامن حاجی کوتاه کنه بره رد کارش بسه آخه نن جون من اون موقع چی کار کنه ، روضه خونگی صفاش به روضه خونه و غیبت اهل محل. 
ولی خوب میدونم همش تقصیر مردم نیست اون حاج ممد و مغازه دارها و یه سری خاله خانوم باجیها و روضه خون محل که شکمش از کبابای حاجی پره کارو خراب کردن ، خدا نادونی و شکم خالی رو ریشه کن کنه که هر چی میکشیم از جهل و نادونی و نفهمی ونداریه البته کار بوی کباب هم هستا دلم کباب خواست برام بخوابم شاید منم کباب بخوام اون وقت منم میشم مثل اینا آبروم میره  ولی موندم به این دل بی صاب مونده چی بگم.
که هر چی میکشیم از این بوی کبابه باور کن .
بازم داره بوی کباب میاد نه بابا دارن خر داغ میکنن باور نکن


الف...
تیر 1390