۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

امر حکومتی امر خدا نیست(6)

امر حکومتی امر خدا نیست

بخش ششم:




استفاده از منبع عقل در تبیین نظریه ولایت فقیه وحکومت اسلامی


در این بخش بر اساس یک روش و سنت دیرینه در استنباط برای تکمیل و ضربه نهایی به عقل و رویکرد عقل در مسئله ولایت فقیه رفته و تلاش میکنیم ابن بخش مهجور مانده در فقه را به کار ببندیم .
پیش از آن لازم است نکاتی چند پیرامون این منبع ناتنی و دست دومی اجتهاد را که در طول تاریخ فقه به پستو خانه و انباری فقیهان رانده شده بیان دارم
با آنکه عقل از جمله منابع اجتهاد به شمار رفته اما با فرض وجود آیات و روایات ولو در شکل ضعیف و غیر مستند و حتی اجماع نیم بند کمتر فقیهی جرأت کرده که مستقلا از عقل به عنوان منبع اجتهاد در استنباط خود استفاده و یا بر اساس آن فتوا صادر کند. فقیه عصر حاضر که در دوران نیمه اخباری گری و نیمه اصولی است ، بیشتر ترجیح میدهد با روایات و در صورت صراحت،از آیات قرآن از فتوا و یا احتیاط بهره بگیرد. بارها دیده شده که فقیهی برای تبیین نظریه خود در یک مسئله فقهی ماه ها صرف وقت عمر کرده و از وجوه مختلف به بررسی یک روایت و یا چند روایت پرداخته ، چه از منظر رجالی و درایی و چه از نگاه مضمون و شان نزول و تاریخ صدور که در نهایت با همان حدیث نیم بند و روایت یا روایات ظنی بلکه حدثی ، فتوایی بنا کرده که روح قرآن و برداشت کلی از سیاست گذاری فقه اسلامی از آن دور و به قول مرحوم آیه الله خویی لسان دلیل و روح شرع در کلیت متباین با آن نظره می باشد ولی در جزییت و فرودگاه ویژه بحث با همان ابزار فروکاسته روایی دل خوش کرده چرا که فقیه به خود و جایگاه خود اعتماد نداشته و نمیتواند جرأت فتوای خلاف مشهور و یا حتی احتمال خلاف مشهور صادر کند. تا در نماز شب خود و راز و نیاز سحور از خود راضی و جان خود را از بلایای آسمانی و آخرتی نجات یافته ببیند بنا بر همین هم شما میبینید که رساله فقیهان مملو از نه فتوا بلکه احتیاط است معنای احتیاط یکی از این سه می باشد :
1-    فقیه به دلیل نرسیده و برای رهایی احتمالی خود از دوزخ جان مقلدین را به سختی آشنا میکند و ایشان را به احتیاط دعوت میکند مانند سن بلوغ دختران از 7 سال بیان شده تا 16 سال که مرحوم شیخ الطائفه طوسی بدان فتوا داده اما بیشتر فقیهان ترجیح میدهند به همان 9 سالگی بسنده کنند و خود را به زحمت بیشتر برای فهم عمیق و دقیق نیاندازند.
2-    فقیه به دلیل اطمینان بخش نرسیده و با وجود یک شهرت و یا امارة غیر قطعی تلاش نمیکند همتی ورزیده و در آن مسئله با جسارت به فتوای نقض شهرت ، خود را مبتلا تا از حمله مقدس نمایان در امان باشد. فتوا و یا احتیاط در حرمت تراشیدن ریش از آن جمله نظراتی است که هیچ دلیل قطعی و یا ظنی قریب به واقع نداشته ولی فقیهان زیادی برای بر هم نخوردن جایگاه و حفظ موقعیت سنتی خود ترجیح میدهند مردم را بر این زحمت وادارند و خود را از معرکه دور نمایند.

3-    فقیه در اصل به دلیل نداشتن مبنا و تقلید از سلف خود عاریت وار بر مسند فتوا نشسته و بنا بر همین لحاظ به جای اجتهاد ترجیح میدهد اجتهاد دیگران را تکرار و از معرکه معارضه و تحریک دیگران به خود فرار نماید.مانند اذن و اجازه پدر در دوشیزه گان که هیچ دلیل قطعی مبنی بر آن یافت می نشود ولی به دلیل نداشتن جرأت در فتوا باعث میشود که فقیه مقلد همان فتوای سلف و یا استاد پیشین خود گشته و بازاز این معرکه جان خود را بدر برد .

و صدها نمونه دیگر که فقیهان ضعیف و بی جرأت با دوری از هر گونه تهور و یا شجاعت جان مردمان را به سختی در دین عادت داده و از خود متشکر صحنه را ترک نموده اند.
حال با این مقدمه و نگاه بسیار به دور از واقع و تعصب و جمود بر روش ف حال و روز عقل را به عنوان منبع نه ابزار فقه به یاد آورید. تا کنون فقیهی جرات نیافته مستقلا از منبع عقلانی به عنوان تنها منبع فتوای خود یاد کرده و بر آن استدلال خود را بنا نماید،در بحث ولایت فقیه همانگونه که در مقالات پیشین به ویژه دو مقاله آیا حکومت از آن الله است ؟ (1و2)  و امر حکومتی امر خدا نیست (1و2و3) به طرح این مسئله پرداختیم که چون هیچ دلیل قطعی از قرآن مبنی بر دخالت آسمان بر نوع و روش حکومتی فرد حکومت کننده و ساختار حکومت وجود نداشته و فقط یک نگاه از دور به باید های ارزشی دعوت و به آن فرد مسلمان را توجه میدهد فصل جدیدی از نوع حکومت برای مخاطب باز نکرده و تلاش نمیکند قدرت را بر اساس دین و غیر آن به تعریف بکشد (به خلاف قدرت فعلی حاکم در کشور) از سوی دیگر با نگاهی عمیق تر به روایات و سیره حکومتی پیامبر و امامان تا حسن مجتبی نه تنها دلیلی مبنی بر آسمانی بودن حکومت آنها و انتصاب در خلافت از سوی خدا نیافته بلکه کاملا زمینی و مبتنی بر خواست مردم تعریف گردیده بود ،چرا که هر گاه مردم به ایشان روی کرده ایشان نیز اجابت نموده و هر گاه مردم روی گردانده ایشان نیز به وظایف شهروندی خود قیام میکردند(نه برخلاف شایعات رایج ،خانه نشینی و گوشه عزلت )
پس قرآن در شیوه و ساختار و کیفیت و فرد حاکم امر مستقیم نداشته و روایات هم قدرت هماوردی و فراهم آوری حکومت و تشکیل آن را ندارد به همین دلیل هم آیه الله خمینی نتوانست در رفراندوم سال 58 چیزی به غیر از جمهوری را با قید اسلام برگزیند چون اسلام تئوری ویژه ای برای شیوه حکومت و فرد حاکم نداشته و ندارد و اگر به خلافت اسلامی نیز توجه میشد باز نقش انتخاب در آن برجسته تر نمایان میشد .
پس در هر حال قرآن ، روایات و سیره توان پاسخگویی به تئوری و یا افسانه ولایت فقیه و ساختار مقدس سازی حکومت را نداشته و تنها دلیلی که به او کم لطفی شده و در این میان سعی در به حاشیه بردن آن از سوی فقیهان موافق به دلیلی و فقیهان مخالف به دلیلی دیگر که قبلا عرض شد منبع عقل در استنباط است که در اینجا سعی خواهد شد بر این دلیل بسیار قوی که انسان بر اساس آن از دیگر موجودات ممتاز شده و سکان کشتی حیات زمینی را بر عهده گرفته ، استدلال و بطلان نظریه ولایت فقیه را هم از این منظر تبیین و روشنگری نماییم .
البته بی مهری به عقل به عنوان منبع و نه ابزار در فقه سابقه دیرینه دارد چرا که بیشتر از آنکه ما در استنباط فقه در مدار اصول و کاربرد مستنتجات عقلی باشیم ، رنگ اخباری گری و احتراز از خارج شدن از دایره حدیث ، سیره و مشی فقیهان پیشین نمود نقش به سزایی داشته و بنا بر همین تا کنون دیده نشده فقیهان و مفتیان مستقلا به این منبع مراجعه و در عین تاکید قرآن و روایات بر استفاده نظری و کاربردی از عقلانیت در حیات بشری به مانندالفاظی همچون : افلا تعقلون ، افلا یتدبرون و یا دعوت به علم و فهم و دوری از جهل تاکید بر این عنصر فقط بدان منظور و مقصود نبوده که عقلانیت برای فهم قرآن و یا روایات به کار آید بلکه بر اساس درک مستقل عقل بر داشتن اراده و اختیار انسان هماره برای سازماندهی حاکمیت در طول تاریخ به تلاش پرداخته و سعی داشته تا گردونه زمان را به نفع خود تغییر دهد و از جمله درکهای مستقل عقل بر نیاز به حکومت متمرکز و رهبر در قالب شاه ویا رییس منتخب و.....، آرمان عدالت خواهی و برابری در آستانه قدرت بوده که این مفاهیم با نیروی اختیار و اراده خدادای  به مامیفهماندکه کسی بر کسی ولایت نداشته مگر این ولایت متقابل باشد نه آنکه کسی بر کسی یا کسانی ولایت بورزد و در مقابل مورد ولایت و نظارت دیگران قرار نگیرد همانگونه که قرآن نیز بدان اشاره داشته و میفرماید خدا ولی(مطلق) شما است و پیامبر که به طور طبیعی و بر اساس آنچه در مقالات پیشین گفته شد ولی(نه مطلق) مومنین است و در پی میفرماید مومنین و مومنات بر هم ولایت دارند این همان معنای عقلانی و تدبر انسانی است که انسانها بر هم ناظر و ولی یکدیگرند تا کسی بر کسی برتری نیابد. که اگر چنین ولایت و یا به زبان دیگر اگر چنین نظارتی بر هم در کل جامعه نداشته باشیم جامعه را به فساد عمومی سوق داده و نتایج خطرناک چنین بی تفاوتی دامنگیر همه افراد جامعه میگردد بر همین معنای عقل باور است که در روایت وارد شده:
قال رسول الله (ص): کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته (همه شما مسئول و همه شما ناظر بر یکدیگر هستید)
كشف المحجه (سيّد بن طاووس متوفاي 664) ص 39.
اشتباه آنجاست که به جای تفسیر معنای عقلانی به این دست روایات و یا آیات ، فقیهان سعی میکنند عقل را به خدمت این آیات و روایات بگیرند و در تفسیر آنها از عقل کمک بگیرند و این همان معنای بهره گیری ابزاری از عقل است برای فهم روایات که در این شکل ما به بیش از حد مفهوم و منطوق روایت و آیة حق صعود نداشته و در صورت اول که آیات و روایات بیان فهم عقلانی همه فهم بشری باشد حدود درک ما از منطوق روایت و یا آیة فرا تر رفته و دست بالاتر را میتوانیم به ادراک بکشیم این نمونه کوچکی از توان فهم در درک مفاهیم بشری است که امروزه این ولایت همه بر هم را جمهوریت مینامند یعنی اگر بشر هیچ اطلاعی از منبع شرعی نداشته (که در غرب اینچنین است) میتواند برای خود همان مطلبی را فراهم آورد و به مفهومی دست یابد که روایات هم بدان ترغیب نموده اند پس در این فرض همانا عقل است که حاکم بوده و نقل به مدد او شتافته نه آنکه نقل در مرکزبحث قرار گرفته و عقل به تفسیر آن بر درآمده باشد ، در شکل اول عقل ابزاری است و در شکل دوم که مقصود ما است عقل منبع حرکت و اقدام بشری است پس بشریت  :
1-    اگربا اراده به دنیا آمده و هم اوست که به خواست خدا بر سرنوشت خود مستولی شده ، همانگونه که آیات و روایات نیز آنرا بیان میدارند :
انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا (دهر/3)
2-    و اگرتعیین و تغییر نظام اجتماعی و جهان بشری در اختیار وی می باشد که بر اساس منابع منقول شریعت همین امر مورد تایید واقع شده:
سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعا (جاثیه /13)
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم (رعد/11)
3-    و اگر نظارت عمومی یک امر همگانی و غیر قابل واگذاری است .
 وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ(توبه /71)
4-    و نیز اگر هر کسی مسئول اعمال خویش تن میباشد.
 أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى (نجم /38)
5-    و اگر ما عقلا ناعدالتی را بر نمی تابیم و نیاز حتمی ما قسط و عدالت است همانگونه که در نهاد بشری به ودیعت نهاده شده و بر آن موظفیم :
ان الله یامر بالعدل و الاحسان (نحل /90)
کونوا قوامین لله شهداء بالقسط (مائده/8)
6-    و اگر مبارزه با طاغوت جزوی از وظایف حتمی و درک ابتدایی بشر در زندگی او در هر کجا و هر زمان است:
اذهب الی فرعون انه طغی (طه/24)
پس دیگر نمیتوان پذیرفت که با تعدادی از آیات نیم بند و روایات علیل چنین دلیل متقنی را به سویی نهاد و عقل را به خدمت نقل برد در حالی که عقل در اینجا خود منبعی است مستقل و توان راهبردی برای بشر فراهم آورده و امروزه ما شاهد همان فرآورده هستیم .
در اینجا اگر یک ولایت رودر رو یعنی مسئولیت همگانی پدید نیاید ما نا خواسته و یا خواسته به دامان طاغوت و یا همان استبداد در فرو میافتیم و نظام ولایت فقیه که پاسخگو به هیچ کس نیست بنا بر نظریه فراتر بودن فقیه از قانون اساسی شکل دیگری از استبداد برای ما نمایان میشود چرا که در این نظام نظارت و ولایت همگانی وجود ندارد .
در پایان مباحث طرح  شده در طول این دست از مقالات(امر حکومتی امرخدا نیست در6 مقاله)و دو مقاله پیشین(آیا حکومت از آن الله است ) به این نتایج دست یافتیم :
1-    حکومت خدا بر جهان مادی و غیر مادی نه بدان معنا است که دخالتی در زندگی و روزمره گی بشر داشته بلکه وی را در این دنیا برای ساخت زندگی خود رها میسازد و بر هدف و اخلاق ورزی ترغیب میکند و تلاش میکند دنیا را مزرعه آخرت معرفی کند نه مقدمه آن .
2-    ولایت آسمانی بر همین اساس قابل واگذاری برای ارشاد و هدایت بشر به اموری که خود توان فهم آنرا از طریق عقلانیت یا نداشته و یا به سهولت نمیتواند بدان پی ببرد اما هیچ ولایتی به معنای آسمانی و از نوع مطلق از سوی هیچ بشر معصوم و یا غیر معصومی برای حکومت زمینی وجود نداشته و نمیتواند داشته باشد مگر آنکه این ولایت همگانی باشد که خود معنای جمهوریت است .
3-    آیات و روایات مد نظر آیة الله خمینی برای تبیین نظریه ولایت فقیه و جناب استاد آیة لله منتظری به نقد و پاسخ کشیده  شد و با استدلال فقهی به ضعف آنها به عنوان مبنایی برای ولایت فقیه اشاره شد.
4-    در باره سیره و شیوه به حکومت رسیدن پیامبر و علی ع و حسن مجتبی نیز یک تاریخ قابل ملاحظه ، روشن و واضح بیان تا بدان جا که حکومت ایشان مبتنی بر دعوت وانتخاب مردم زمانشان بوده نه پذیرش صرف و خالی از اراده و اختیار مردم و هر گاه که همان مردم از انتخاب خود دست کشیده و بیعت باز پس میگرفتند ایشان نیز از حکومت کناره گرفته و این حق اعطایی از سوی مردم به ایشان واگذار میکردند .
5-    در دست آخر این نقل بود که به مدد عقل آمد و به تفسیر آن کوشید تا تصویری واضح از حکومت مردم بر مردم را به نقش بکشد و با بیان ولایت مرم بر مردم به شکل متقابل ، دیگر جایی برای دیکتاتوری و استبداد در جامعه نمانده و بنا بر همین توانایی فهم عقل بود که امکان ولایت فردی بدون نظارت جمعی منتفی گشته و در نهایت این جمهور است که مشروعیت داده وانسان است که موظف به برپایی نظام خود ساخته میگردد.
6-    همانگونه که در پی تشکیل حکومت ، بشر به دنبال آرمان عدالت میباشد در کسب قدرت و کرسی حکوت نیز عدالت ورزی در تقسیم قدرت جزوی لاینفک از آن است پس نمیشود حکومتی تشکیل داد بر اساس رای و نظریک فرد و یا عده محدود برای تامین عدالت در گستره عمومی و لو آنکه فرد حاکم از تقوی و یا قدسیت بی نظیری نیز برخوردار باشد چرا که گام اول برپایی حکومت بر دوش همگان و تقسیم قدرت برای همه بر حسب توان و توزیع عدالت بر اساس مقدورات و نظارت همگان بر اساس مسئولیت متقابل است.
این همان نظام عدالت ورز بشری است که باید بر آن همت گماشت و برای آن مبارزه کرد ، باشد که روزی برای ایران این سرزمین کهن چنین آرمانی تحقق یابد .

          تا تحقق این آرزو بدرود


الف...

            تیر ماه 1390



امر حکومتی امر خدا نیست(5)

   امر حکومتی امر خدا نیست  

بخش پنجم

سیره و شیوه به قدرت رسیدن حکومت رسول اکرم و امامان

حکومت در قرآن به صورت جدی و به شکل تک شاهی یا تک ملکی تنها در خصوص سلیمان نبی بیان شده که صرفا در وی منحصر بوده و از وی به کس دیگری به ارث گذاشته نشده همانگونه که وی نیز از کسی آنرا به ارث نبرده چرا که داود نبی خود تحت امر جالوت و از لشگریان وی محسوب میشده ، اما در خصوص سلیمان و کیفیت حکومتش به جز چند آیه مضبوط در سوره نمل و چند آیه متفرقه در سور دیگر سند قرآنی دیگری مبتنی بر به قدرت رسیدن و پادشاهی اش چیز دیگری در دست نیست هر چند که روایات و داستانهایی بی استناد در کتابهای تاریخی مانند طبری و غیره نقل شده اما بیشتر به اسرائیلیات شبیه است تا روایات مستند قابل اتکای استنادیاب تاریخی بنا براین بهتر است به جای بررسی حکومتگری در عهد انبیاء سلف به تاریخ پس از اسلام و مدینه النبی باز گردیم تا هر چه شفاف تر به این بحث بپردازیم .
همانگونه که در مقاله سوم از مجموعه مقالات پیشین (امر حکومتی امر خدا نیست4) بیان شد :
پیامبر اسلام در تشکیل حکومت بیشتر منفعل بودند تا فعال و شاید همین انتظار وی برای رجوع اهل مدینه ، برآوردی است که مسلمانان بدان نسبت میدهند نه آنکه خود نیز فعالانه به دنبال تشکیل حکومت بوده باشد .برای وضوح بیشتردر خصوص هجرت وی به نکاتی در این مورد میپردازیم:
اولا: پیامبر برای تشکیل حکومت به مدینه نرفت. بلکه برای میانجی گری بین دو قبیله اصلی به مدینه دعوت و پس از توفیق در این امر بر اساس سنتهای رایج عرب و ساختار سپاس گذاری از فرد کاریزما و بی طرفی محمد امین که به نوعی از سوی مادر به اهل مدینه منسوب میشد در آنجا به مرور به سمت انسجامی پیش رفت که نامش را به نوعی میتوان حکومت نامید. مدعای ما در متن حدیث وارد شده در مستندات مورد پذیرش شیعه ، قابل رویت است:
و في رواية : أنه لما التقى النبي «صلى اللّه عليه و آله و سلم» بأسعد بن زرارة و ذكوان، قال أسعد للنبي «صلى اللّه عليه و آله و سلم »: يا رسول اللّه، بأبي أنت و أمي، أنا من أهل يثرب، من الخزرج، و بيننا و بين أخوتنا من الأوس حبال مقطوعة، فإن وصلها اللّه بك، و لا أجد أعز منك، و معي رجل من قومي، فإن دخل في هذا الأمر رجوت أن يتمم اللّه لنا أمرنا فيك.
ترجمه :
در ایام حج با اسعد بن زراره و ذکوان روبرو میشوند و اسعد به او میگوید ما اهل یثرب هستیم از قبیله خزرج و میان ما و قبیله اوس قهر حاکم است اگر این قهر را به آشتی تبدیل کنید سپاسگزارتان خواهیم شد جرا که از تو شریفتر و عزیز تر نیافتیم(حکایت از مقبولیت نزد عموم دارد) در کنار من مردی است از قبیله خودم و امیدوارم او نیز عقیده مرا داشته باشد تا مرا در این درخواست یاری کند .
(الصحيح من سيره النبي الاعظم(جلد3) علامه سيد جعفر مرتضي عاملي‏ ) .
(ترجمه تاریخ طبری ج 3 ص 895 تا 898 ) .
(ترجمه سیره ابن هشام ص 213 تا 223 رفیع الدین اسحاق ابن همدانی).
اگر در متن روایت دقیق شده و منطق و هدف دعوت مردم یثرب را از پیامبر درک کنیم به سادگی
 در می یابیم که ایشان برای حل اختلاف خود به پیامبر رجوع کردند، نه دعوت برای تشکیل حکومت.
همانگونه که رسول اکرم برای حفظ امنیت در پی یافت محل امن برای خود و یارانش از حبشه تا طایف را سیرنموده و هر گروهی را به جایی فرستاد تا از آزار مکیان در امان باشند.
حتی پیش از دعوت اهل مدینه به طایف پناه برده و در آنجا با برخوردی تحقیر آمیز از سوی خردسالان البته به تحریک بزرگ سالانه شان روبرو میشوند و دندان مبارک و یا پیشانی ایشان زخمی میشود و ایشان از شر آزار مردمان طایف به باغی پناه آورده نا ایشان از گرد آن باغ خرما دور میشوند(سیره ابی هشام) .فرار از ظلم مکیان وی را به سوی هجرت و یا به زبان امروزی پناهندگی میکشاند، نه طمع تشکیل حکومت که صد البته در ادامه خواهیم گفت که تشکیل حکومت هدف نبوی نیست بلکه مراجعه مردم و پیشنهاد سرپرستی جامعه به وی او را در زمره حاکمان در تاریخ ثبت شده قرار میدهد ، بعد از اینکه پیامبر در امر اصلاح پیوند دو قبیله یثرب کامروا شدند، مردم به ایشان رجوع کردند و امر حکومت را به ایشان محول نمودند. یعنی تشکیل حکومت امری بود ثانوی و خارج از مقصود اولیه مردم و پیامبر در دعوت و پذیرش آن که با هجرت از مکه صورت پذیرفت .
متن روایت کاملاً روشنگر این معناست که پیامبر برای تشکیل حکومت به یثرب نرفته و فقط به دنبال پناهگاهی بودند و دلسوزان آن سامان نیز به دنبال فرد امینی برای پا در میانی و ایجاد یک پارچه گی مدینه بنا بر این پیامبر مورد دعوت مردمان آن سامان قرار گرفت و این دعوت را به سرعت پذیرفت. و بدون دعوت مردم یثرب بدانجا نرفتند. در حالیکه اگر برای ایشان تشکیل حکومت واجب و ضروری بود اولاً باید به هر شکل ممکن در مکه بدین مهم اقدام می کردند؛ ثانیاً خود به مدینه می رفتند به مانند کاری که در طایف کردند ولی چون امید پذیرش پناهندگی به مردم به دلیل وجود قراردادهای اهل مدینه با قریش را نداشتند به آنجا روی نکردند . پس عنصر اقبال مردم مسئله اصلی هر فردی است چه در قبول پناهندگی و چه در پذیرش حکومت وی. اما ایشان به دعوت سران قریش برای ریاست به شرط عدم اجبار بر دین توحیدی ، جواب منفی دادند و هدف نبوت خود را فراتر از حکومت زمینی بیان کردند در حالی که اگر تشکیل حکومت از اهم وظایف انبیاء باشد می توانستند بپذیرند و سپس بنا به صلاحدید خود مردمان را به اسلام هدایت یا اجبار کنند ولی دو عنصر، این کار را نشدنی کرد.
الف: پیشنهاد ریاست بر مکه از سوی سران قریش نه عموم مردم
ب: تضاد موجود بین وظیفه نبوی یعنی دعوت مردم به دین توحیدی و ریاست بر جامعه .
بنا بر همین نیز پیامبر به سوی وظیفه اصلی در فرو فرستاده اش تمایل یافته و با پاسخ: اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارید از تبلیغ دین خدا دست نخواهم کشید . راه را بر ایشان بست.
از سوی دیگر شیوه حکمرانی حضرتشان در مدینه باز هم نکاتی دارد که برای بحث ما مفید فایده بسیار است. یکی از این امور، عدم اجبار مردم از سوی پیامبر در پذیرش دین اسلام است. ایشان آزادی دین را در مدینه پذیرفتند و تا زمانی که مخالفان دست به جنایت و همسویی با مکیان  نبردند، هیچ اجبار و اقدامی علیه تنوع اجتماعی مدینه نداشته و حتی با برخی قبایل بت پرست نیز پیمان دوستی و یاری بستند.اگر غیر این است، مدعیان باید اسناد ادعایی خود را بیان کنند.
در حقیقت پیامبر به دنبال محلی امن برای نشر افکار و رسالت خود بود نه حکومت و فرمانروایی همانگونه که در پیامش به فرستاده مطعم بن عدی یکی از سران طایف نیز میگوید:برو و بگو محمد به دنبال محلی امن برای نشر رسالتش میباشد و حتی لفظ پناهنده گی را در متن تاریخ به وضوح میتوان مشاهده نمود .( ترجمه تاریخ طبری ج 3 ص 890)
تلاشهای پیامبر برای رهایی از ظلم قرشیان و پراکندن جمع نو کیشان مسلمان به نقاط دیگر مانند حبشه-طایف و مدینه از جمله نشانه هایی است که میتوان به عنوان فرار از دست قریش و یافتن آرامش برای خویش و یارانش ذکر کرد .
چرا که امنیت و یافتن محل امن تنها راه حفظ عقاید و در صورت امکان نشر آنها است و پیامبر به عنوان نبی صرفا به دنبال چنین محل و جایگاهی به همه جای ممکن سرکشی و یا نماینده ارسال میدارد و در پس نا امیدی از یافت همانگونه که در سند کتاب الصحیح جناب جعفر مرتضی نیز بیان شد،اهل مدینه بدون انتظار قبلی برای رفع اختلاف و میانجی گری محمد به عنوان فرد امین به وی مراجعه و وی را به مدینه دعوت میکنند این معامله برای هر دو طرف سود بخش بود ، چرا که محمد امین با قوای کاریزماتیک خود و نسب شریف و ازدیگر سو متصل به اهل مدینه (نسب مادری) توانست اهل یثرب را آشتی داده و خود نیز به آرزوی دیرینش یعنی یافت محل امن برای حفظ و نشر عقایدش دست یابد.(ترجمه تاریخ طبری ج 3 ص 895 تا 898 )
دوره علی (ع)
بلافاصله پس از فوت رسول اکرم و به راه افتادن جریان سقیفه بنی ساعده بر سر ریاست این گمان برده میشود که حاکمان نه برای نشر اسلام و دستور دینی بلکه برای دست یابی به ریاست جامعه با هم به رقابت میپردازند در اینجا برای پرهیز از تداخل گرایشات مذهبی بهتر است فقط سیر حادثه و چراییت پیدایش چنین شورای نه فراگیر را مد نظر قرار داده و از خود سوال کنیم مگر پیامبر کسی را به جانشینی حکومت برنگزیده بود که اینچنین شتابان برای سلطه بر جامعه ،تشکیل شورای خبرگان برناگزیده دادند؟
و یا آنکه پیامبر صرفا برای امت امامی از سوی خدا به عنوان جانشین الهی و مفسر دین برای راهنمایی دین ورزان نه فرمانروایی بر ایشان معرفی کرده بود و بنا بر همین منظر بود که این مقدار سهل و بی پروا همگان (ریش سفیدان به اصطلاح خبره جامعه آن زمان)به دنبال تعیین فرمانروا بودند ؟
از نگاه زمینی و حق اجتماعی، جامعه نگران آشوب و برهم ریختگی بر خود لازم دید فردی را برای حکومت برگزیند که با توجه به روابط و لابی های آن زمان در انتخاب حاکم به بی راهه رفته و انتخابی ناصحیح را بر مردم تحمیل میکنند به همانگونه که ممکن است این حادثه در هر زمان و هر ملتی پیش آمده و ملتی را به قهقرا بکشاند .
ما در اینجا در پی پاسخ و یا نکوهش انتخاب ابوبکر نیستیم ولی میبینیم که علی در مقام دفاع از حقی که خود برای آن تلاش میکرد نه آن بود که ما میانگاریم و تاریخ شیعه را از آن لبریز کرده ایم بلکه افضلیت خود را از باب توانایی های مدیریتی و مهارتهای کسب شده بیان میکرده و در باب امامت نیز به هیچ روی به محاجه با کسی نپرداخته چرا که این موضوع مورد اختلاف و بحث مردمان نبوده .
در عین حال علی (ع) به خلافت ابوبکر رضایت داده و در پی آن خلافت عمر را میپذیرد و با وی همکاری قابل ملاحظه ای روا داشته و در دست آخر در شورای 6 نفره تعیین جانشین منتصب از سوی عمر شرکت کرده و در عین توجه به احتمال ضعیف کسب موفقیت روش بسیار غیر دموکراتیک ولی مقبول زمان خود را میپذیرد.
برخلاف نشر گسترده شایعه 25 سال خانه نشینی علی به عنوان اعتراض ، وی در طول این سالهاهمکاری تنگاتنگ خود را با همه حاکمان روا داشته و به عناوین و سمتهای مختلف از سوی خلیفه وقت به سهم اجتماعی خود در کنار اعتراض به آن بسنده میکند .
ایشان در بخشی از خطبه شقشقیه میفرمایند :
بار خدايا، در اين شورا از تو مدد مى جويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند. هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مى نهادند يا بال زده فرا مى پريدند، من راه مخالفت نمى پيمودم و با آنان همراهى مى نمودم .
دفاع علی از خلیفه سوم و فرماندهی لشگر مسلمانان در فتح دژپیل(دزفول) از سوی عمر و قبول مقام قضاوت در زمان وی در برخی موارد، از جمله سمتهایی است که حکایت از قبول حکومت وقت و به نوعی با پذیرش مشروعیت نسبی آن ولو با حفظ حق اعتراض.
سپس حضرت با بیان جمله ای دیگر ، خود مسئله را طوری بیان میدارد که در انتظار اقبال مردم و بنا نهادن حکومتی بر پایه های مردمی است ، رنج کشیده که با خواست و اراده خود به عدالت و حاکمیت وی روی آورده و از وی میخواهند فرمان راندن در ایشان را بپذیرد.
(بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهاده اند، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد. چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند. اما، هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند. گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مى گويد:
((سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه برترى مى جويند و نه فساد مى كنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است )).
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مى كرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود.

بدانيد، سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمى بود، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمى كرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند، افسارش را بر گردنش مى افكندم و رهايش مى كردم و در پايان با آن همان مى كردم كه در آغاز كرده بودم . و مى ديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارج تر است ). 


بسیار جالب تر آنکه حضرت هیچگاه در مقام بیان حکومت بر مردم از لفظ امامت سخن نمیگوید بلکه از لفظ خلافت بهره میگیرد که این را میتوان نشان آن دانست که امامت مقوله ای آسمانی و اعطایی است که غیر قابل تفویض میباشد و کاملا منفک از مفهوم حکومت بر مردم و در مقابل مفهوم خلافت را امری زمینی واکتسابی معرفی نموده که رای و نظر مردم رکن اساسی آن معرفی و اقبال مردمان را منشاء و خواستگاه آن میداند . در این جمله دقت فرمایید :
.....اگر انبوه آن جماعت نمى بود، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمى كرد...... (خطبه شقشقیه-نهج البلاغه)
پس علی (ع) هم در موضوع حکومت آنرا به خلافت یاد میکند نه امامت و هم اقبال و ادبار مردم را دلیل بر  اتمام حجت برای حکمرانی بر مردم.
در زمان تصدی حکومت نیز با وقوع حوادث مختلف حضرت دایما به رای و نظر خبرگان و یا مردم مراجعه نموده و از رای و نظر ایشان در ادامه حاکمیتش نیز بهره میگیرد .
تمامی دوران پر ستیز و اسفناک حضرت امیر بر همین منطق استوار و هرگز این حاکمیت را حقی از جانب خدا برای خود بدون نظر مردم نمی دانستند . تا بدانجا که با پذیرش حکمیت بر خلاف میل خود از سوی خوارج ، متهم به سهل انگاری در مسئولیت خدادادی شدند ولی پایداری کرده و اجازه چنین بدعتی را به خوارج نداند تا بر تارک اسلام ننگی دیگر وارد آورده وبا بهره گیری از قدرت تقدس ، زمین را به آسمان وصل تا مشروعیت را از آسمان طلب کنند.
دوره امام حسن(ع)
اگر در دوره پیامبر با مسأله ای به مانند غدیر مواجه بودیم و امکان این بود که با وقوع آن حادثه شبهه نصب مطرح گردد که ما در ابتدای بحث کاملا بدان پرداخته و این احتمال را رد کردیم در واقعه پس از علی هیچ نصبی به عنوان خلافت از سوی حضرت برای امام حسن انجام نشده و این مردم بودند که بر اساس خواست خود با ایشان بیعت نموده و اگر این بیعت نبود هرگز ایشان به خلافت و حکومت بر مردم نمیاندیشید هماگونه که در زمانی که این اتفاق پیش آمد این مردم بودند که با شتاب به حضرتش روی کرده و از وی برای خلافت دعوت به عمل آوردند .
- سپس با كمال رغبت و اشتیاق مردم با آن حضرت بیعت كردند و او را به عنوان خلیفه پذیرفته و پیروی اش را بر عهده گرفتند.
( ارشاد شیخ مفید ص 347 ، منتهی الآمال شیخ عباس قمی، ج1، ص 224 )
در حالی که این گرایش فقط مدت کوتاهی با حسن یار بود و سپس آتش جنگ با معاویه شعله ور گشته و مردم خسته از جنگ، راحتی را در نقض بیعت و حذف امام حسن از خلافت جستند.
در این حال بود که امام حسن با پیشنهاد صلح با معاویه (در عین ظلم و فرومایه گی اش) موافقت مینماید چرا که دیگر مردمی برای حمایت و یا هدایت ندارد این همان هدف متعالی از حکومت کردن است حکومت در این اندیشه هدف نیست تا ارزش ذاتی داشته باشد بلکه حکومت وسیله ای است برای رشد و تعالی بشر ، برای رسیدن به اهداف برتر به خلاف اندیشه ولایت فقیه که خود را منتهای همه چیز معرفی و همه کس را به اسارت در خدمت یک یا چند نفر میگیرد .
با صلح امام حسن مسئله ای به نام انتقال موروثی خلافت نیز منتفی و امام حسین تا زمان حیات معاویه از عهد نامه فی مابین معاویه و برادرش تبعیت میکند .
از اینجا است که میتوان با بررسی اجمالی تاریخ و شیوه به حکومت رسیدن بزرگانی همچون رسول الله و علی و حسن (ع) یک ساختار دنیوی و کاملا متکی بر رای مردم داشته و این راه را طعمه ای برای ریاست ندانسته و بلکه آنرا فرصتی برای خدمت می انگاشتند.
با بررسی این بخش از تاریخ به مرور به جمع بندی دقیقی میرسیم که حکومت آسمانی نمیتواند باشد و حکومت از آن الله نیست و اوامر حکومتی نمیتواند امر خدا باشد در بخش بعدی به شیوه های تشکیل حکومت و میزان عقلانیت در آن از باب یکی از منابع فقهی خواهیم پرداخت و با همان شیوه و روال فقها ثابت خواهیم کرد که افسانه ولایت فقیه خالی از هر گونه دلیل و حجت شرعی است .

الف...

         تیر  ماه  1390

امر حکومتی امر خدا نیست (4)

امر حکومتی امر خدا نیست(4)
بخش چهارم:

مستندات روایی و احادیث مرتبط با بحث ولایت فقیه و حکومت اسلامی

در این بخش به اصلی ترین دلایل نظریه پردازان وطرفداران ولایت فقیه و حکومت اسلامی توجه کرده و به اشتباه علمی و تاریخی این نظریه از باب احادیث و روایات استنادی می پردازیم .
روایت نخست:
ابن بابویه ( شیخ صدوق)، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِيَّ أَنْ يُوصِلَ لِي كِتَاباً قَدْ سَأَلْتُ فِيهِ عَنْ مَسَائِلَ أَشْكَلَتْ عَلَيَّ فَوَرَدَ التَّوْقِيعُ بِخَطِّ مَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَانِ ع أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ أَرْشَدَكَ اللَّهُ وَ ثَبَّتَكَ إِلَى أَنْ قَالَ وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ وَ أَمَّا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ الْعَمْرِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَنْ أَبِيهِ مِنْ قَبْلُ فَإِنَّهُ ثِقَتِي وَ كِتَابُهُ كِتَابِي.
وسائل الشیعه، ج 27، ص 140، نسخه موسسه آل البیت.
دو نفر در سلسله سند این روایت قرار گرفته اند که از نظر علم رجال مجهول الهویه هستند.
برای محمد بن محمد بن عصام و اسحاق بن یعقوب در کتاب های رجال توصیفی نیامده است. و افرادی مثل صاحب جواهر از متن و مضمون به تصحیح یا بهتر بگوییم استوارسازی سند گام برداشته اند، چرا که مرحوم صاحب جواهر در این باره می گوید: «بر مضمون این روایت بین علماء اجماع قولی و فعلی وجود دارد»
نجفی، محمد حسن،جواهر الکلام، ج11، ص 90،دار احیاء الثراث العربی.

 با این ضعف سند و آنکه این روایت استناد به توقیع شده که خود نیز دو صد اشکال را میفزاید چرا که توقیعات حکایت از دوران غیبت صغرا داشته و برای پذیرش آن بیشترین تردید ببار می آورد. ارتباطات در دوره غیبت صغری منحصرا از مسیر نواب بوده بنابراین انتساب مطلبی به امام ع بسیار دشوارتر می باشد.

در مضمون روایت نیز اشکالات اساسی وجود دارد از جمله:
-لفظ حوادث پیش آمده بسیار مجهول است و اینکه آیا مقصود از رجوع مردم در زمان غیبت به راویان (در آن زمان راویان مسند پاسخگویی مردمان را داشتند) یعنی همان احکام و سوالات شرعی و دینی مصطلح روزمره است یا اینکه مقصود رجوع در زمان بروز مشکلات و وقایع مهم روزگار همین نیمه شدن این توقیع راه را بر فهم صحیح
می بندد و اگر حتی مقصود را مسایل مهم اجتماعی نیز بدانیم باز هم به معنای حکومت فقیه بر جامعه نیست بلکه میتوان گفت راه چاره جویی است برای گذر از این بحران پس بنا بر این بوده که امام ع سخن از حوادث بروز نموده به میان میاورد نه حکومت. این اشکال اساسی در تمامی روند حکومت سازی از منابع فقهی و شرعی کاملاً مشهود است که همیشه به کنایه و یا در حاشیه از مسایل سخن گفته و زمان اضطرار حق رجوع را برای مردم به سوی فقیه باز می گشاید نه آنکه همیشه و یا در همه جا . این معنا ندارد که هر زمان را ما حادثه واقعه دانسته و حق دخالت دایم به فقیه یا راوی بدهیم و اگر اینچنین بود نباید از لفظ حادثه واقعه استفاده می شد بلکه باید گفته می شد :
 اما بعد فارجعوا الی رواة احادیثنا مطلقا
در حالی لفظ حادثه به معنای رجوع در حد نیاز و گهگاه را حکایت میکند.
علاوه آنکه حجت نامیدن راویان به مانند امامان در متن حدیث لزومً تاکیدی است بر همین تعبیر که در مشکلات و مسایل روزگار به ایشان پناه آورده و با مدد ایشان سعی در گذر و رفع و رجوع آن باشید.
بنا بر متن این توقیع (نامه پاسخ داده شده از سوی امام زمان ع) رجوع ما به ایشان دایمی نبوده ، علاوه آنکه شیوه و ساختار و درخواست ما از ایشان هنگام رجوع از آن هم مجهول تر است و بسیار بی پاسخ رها شده است.
لذا فقط محصول اخلاقی و تعریف یک پناهگاه اجتماعی برای معنای حدیث زیبنده تر از اثبات حکومت اجتماعی برای فقیه است، چرا که :
از ابتدای این روایت تا انتها ما با چندین مجهول روبرو شدیم:
جهل در 2 واسطه از راویان این حدیث
جهل در وضعیت نقل روایات و نوشته جات امام در زمان غیبت صغرا
جهل در متن به دلیل نقل بخشی از آن عمداً یا سهواً
جهل در مفهوم حوادث روزگار
جهل در شیوه رجوع و نوع درخواست مردم از راوی
جهل در نوع و کیفیت حجیت راوی بر مردم از سوی امام ع
علاوه آنکه به دلیل زمان صدور این نوشته که شش روز پیش از آغاز غیبت کبری است گمان را به این مقصود بر می انگیزاند که مقصود از حوادث فقط و صرفاً رسیدگی به مدعیان رویت امام زمان و یا بالاتر ادعای امامت را شامل میشده نه بیشتر و نه آنکه بخواهند با این سخن حکومت نداشته را به دیگران تفویض کنند چرا که خود امامان و نیز نواب خاص بر مردم حاکم نبودند پس چگونه میخواستند نداشته را اعطا کنند ؟!!!
فقط کافی است صدر توقیع ارایه شود خود شما به راحتی میتوانید به مقصود پی ببرید که فقط و فقط ادعای رویت و یا نیابت و یا امامت را نفی نموده و مردم را به راویان برای تشخیص صحیح ارجاع میدهد نه آنکه دست فقیه را به طور مطلق برای حکومت بر مردم باز گذاشته و این حق خدادادی به مردم را باز ستاند.

بسم الله الرحمن الرحیم یا على بن محمد السمرى اعظم الله اجرا خوانک فیک، فانک میت ما بینک و بین ستة ایام، فاجمع امرک و لاتوص الى احد فیقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة التامة (2) فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالى ذکره، و ذلک بعد طول الامد و قسوة القلوب و امتلاء الارض جوراً و سیأتى الى شیعتى(3) من یدعى المشاهدة، الا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفیانى و الصیحة فهو کذاب مفتر، ولا حول ولا قول الا بالله العلى العلى العظیم. فنسخوا هذا التوقیع و خرجوا، فلما کان الیوم السادس عادوا الیه و هو یجود بنفسه فقال له بعض الناس: من وصیک من بعدک؟ فقال: لله امر هو بالعه، و قضى فهذا آخر کلام سمع منه (ره).

اى على بن محمد سمرى خداوند پاداش برادران دینى تو را در مصیبت مرگ تو بزرگ دارد، تو از اکنون تا شش روز دیگر خواهى مرد، پس امر (حساب و کتاب) خود را جمع و جور کن، و درباره نیابت و وکالت به هیچ کس وصیت مکن تا به جاى تو بنشیند؛ زیرا غیبت کامل فرا رسیده است، دیگر تا آن روزى که خداى تبارک و تعالى بخواهد، ظهورى نخواهد بود و آن پس از مدت درازى خواهد بود که دل ها را سختى و قساوت فرا گیرد و زمین از ستم و بیداد پر گردد. به زودى از شیعیان من ادعاى مشاهده خواهند کرد، بدان هر کس که پیش از خروج سفیانى و بر آمدن صیحه و بانگى از آسمان، ادعاى دیدن من را نماید، دروغگو و تهمت زننده است. قدرت و توانایى از آن خداوند بلند پایه بزرگ است و بس.
الاحتجاج، ج 2، ص478.
حتی میتوان از شیوه فعالیت نواب خاص هم به این مسئله دست یافت که هیچیک نه در خفا و نه در ظاهر به دنبال تشکیل حکومت نبودند و فقط محل رجوع شیعه برای مسایل روزمره خود بودندرحالی که به اذعان فقیهان و مدعیان ولایت فقیه، ایشان اولی به  فقیهان و نواب عام بودند در تصدی حاکمیت.
از آن هم جالبتر آنکه این برداشت حاکمیت و ولایت فقیه برای فقهاء و راویان در  1000 سال اول اسلام و شیعه پیش نیامده و با آنکه آنها به مفهوم و مقصود روایت نزدیکتر بوده اند ولی در هیچ یک از کتب قدما اثری از این برداشت یافت نمیشود.
بنا بر همه این مسایل استناد به این توقیع حال در هر حدی از وثاقت یا صحت هم که باشد مخدوش و جعلی است مگر برای باز کردن باب قدرت نامشروعی که از آن خود مردم است نه کس دیگر.

و اما روایت دوم:
یکی از اصلی ترین روایات استنادی باورمندان به نظریه ولایت فقیه، مقبوله عمر بن حنظله است که در ذیل به بحث راجع بدان می پردازیم. اما نخست باید نکته ایی را بیان کنیم در کتاب دو تن از معتقدان به این نظریه، ما با متن تقطیع شده روایت روبرو شدیم. هم مرحوم آقای خمینی و هم مرحوم آقای منتظری کل این روایت را نقل نکرده اند و قسمت نخست آنرا بیان کرده اند. در حالیکه منطق علمی و وجدان دانشی ایجاب می کند تمام روایت بیان می شد و بر اساس کلیت مباحث مطروح در روایت، به نظریه پردازی می پرداختند نه اینکه دست به تقطیع حدیث بپردازند.
متن روایت:
مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع عَنْ رَجُلَيْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَيْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِي دَيْنٍ أَوْ مِيرَاثٍ فَتَحَاكَمَا إِلَى السّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاةِ أَ يَحِلّ ذَلِكَ قَالَ مَنْ تَحَاكَمَ إِلَيْهِمْ فِي حَقّ‏ٍ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنّمَا تَحَاكَمَ إِلَى الطّاغُوتِ وَ مَا يَحْكُمُ لَهُ فَإِنّمَا يَأْخُذُ سُحْتاً وَ إِنْ كَانَ حَقّاً ثَابِتاً لِأَنّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطّاغُوتِ وَ قَدْ أَمَرَ اللّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ قَالَ اللّهُ تَعَالَى يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعَانِ قَالَ يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنّمَا اسْتَخَفّ بِحُكْمِ اللّهِ وَ عَلَيْنَا رَدّ وَ الرّادّ عَلَيْنَا الرّادّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدّ الشّرْكِ بِاللّهِ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ كُلّ رَجُلٍ اخْتَارَ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا فَرَضِيَا أَنْ يَكُونَا النّاظِرَيْنِ فِي حَقّهِمَا وَ اخْتَلَفَا فِيمَا حَكَمَا وَ كِلَاهُمَا اخْتَلَفَا فِي حَدِيثِكُمْ قَالَ الْحُكْمُ مَا حَكَمَ بِهِ أَعْدَلُهُمَا وَ أَفْقَهُهُمَا وَ أَصْدَقُهُمَا فِي الْحَدِيثِ وَ أَوْرَعُهُمَا وَ لَا يَلْتَفِتْ إِلَى مَا يَحْكُمُ بِهِ الْ‏آخَرُ قَالَ قُلْتُ فَإِنّهُمَا عَدْلَانِ مَرْضِيّانِ عِنْدَ أَصْحَابِنَا لَا يُفَضّلُ وَاحِدٌ مِنْهُمَا عَلَى الْ‏آخَرِ قَالَ فَقَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا كَانَ مِنْ رِوَايَتِهِمْ عَنّا فِي ذَلِكَ الّذِي حَكَمَا بِهِ الْمُجْمَعُ عَلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِكَ فَيُؤْخَذُ بِهِ مِنْ حُكْمِنَا وَ يُتْرَكُ الشّاذّ الّذِي لَيْسَ بِمَشْهُورٍ عِنْدَ أَصْحَابِكَ فَإِنّ الْمُجْمَعَ عَلَيْهِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَ إِنّمَا الْأُمُورُ ثَلَاثَةٌ أَمْرٌ بَيّنٌ رُشْدُهُ فَيُتّبَعُ وَ أَمْرٌ بَيّنٌ غَيّهُ فَيُجْتَنَبُ وَ أَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدّ عِلْمُهُ إِلَى اللّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص حَلَالٌ بَيّنٌ وَ حَرَامٌ بَيّنٌ وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَمَنْ تَرَكَ الشّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرّمَاتِ وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ الْخَبَرَانِ عَنْكُمَا مَشْهُورَيْنِ قَدْ رَوَاهُمَا الثّقَاتُ عَنْكُمْ قَالَ يُنْظَرُ فَمَا وَافَقَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السّنّةِ وَ خَالَفَ الْعَامّةَ فَيُؤْخَذُ بِهِ وَ يُتْرَكُ مَا خَالَفَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السّنّةِ وَ وَافَقَ الْعَامّةَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْفَقِيهَانِ عَرَفَا حُكْمَهُ مِنَ الْكِتَابِ وَ السّنّةِ وَ وَجَدْنَا أَحَدَ الْخَبَرَيْنِ مُوَافِقاً لِلْعَامّةِ وَ الْ‏آخَرَ مُخَالِفاً لَهُمْ بِأَيّ الْخَبَرَيْنِ يُؤْخَذُ قَالَ مَا خَالَفَ الْعَامّةَ فَفِيهِ الرّشَادُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنْ وَافَقَهُمَا الْخَبَرَانِ جَمِيعاً قَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا هُمْ إِلَيْهِ أَمْيَلُ حُكّامُهُمْ وَ قُضَاتُهُمْ فَيُتْرَكُ وَ يُؤْخَذُ بِالْ‏آخَرِ قُلْتُ فَإِنْ وَافَقَ حُكّامُهُمُ الْخَبَرَيْنِ جَمِيعاً قَالَ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَأَرْجِهْ حَتّى تَلْقَى إِمَامَكَ فَإِنّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشّبُهَاتِ خَيْرٌ مِنَ الِاقْتِحَامِ فِي الْهَلَكَاتِ‏
اصول كافى جلد 1 ص :86 رواية: 10
ترجمه :
عمر بن حنظله گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: دو نفر از خودمان راجع به وام يا ميراثى نزاع دارند و نزد سلطان و قاضيان وقت به محاكمه مى‏روند، اين عمل جايز است؟ فرمود: كسيكه در موضوعى حق يا باطل نزد آنها به محاكمه رود چنانستكه نزد طغيانگر به محاكمه رفته باشد و آنچه طغيانگر برايش حكم كند اگر چه حق مسلم او باشد چنان است كه مال حرامى را مى‏گيرد زيرا آنرا به حكم طغيانگر گرفته است در صورتى كه خدا امر فرموده است به او كافر باشند خداى تعالى فرمايد (23 سوره 60) مى‏خواهند به طغيانگر محاكمه برند در صورتى كه مأمور بودند به او كافر شوند. عرض كردم: پس چه كنند؟ فرمود: وند همانا من او را حاكم شما قرار دادم، اگر طبق دستور ما حكم داد و يكى از آنها از او نپذيرفت همانا حكم خدا را سبك شمرده نظر كنند به شخصى از خود شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام ما نظر افكند و احكام ما را بفهمد، به حكميت او راضى شو ما را رد كرده است و آنكه ما را رد كند خدا را رد كرده و اين در مرز شرك به خدا است. گفتم: اگر هر كدام از آندو يكى از اصحابمان را (از شيعيان) انتخاب كرده، به نظرات او در حق خويش راضى شد و آندو در حكم اختلاف كردند و منشأ اختلافشان، اختلاف حديث شما بود، فرمود: حكم درست آنست كه عادلتر و فقيه‏تر و راستگوتر در حديث و پرهيزكارتر آنها صادر كند و به حكم آن ديگر اعتنا نشود. گفتم: اگر هر دو عادل و پسنديده نزد اصحاب باشند و هيچ يك بر ديگرى ترجيح نداشته باشد، چه كنند؟ فرمود: توجه شود به آنكه مدرك حكمش حديث مورد اتفاق نزد اصحاب باشد به آن حديث عمل شود و حديث ديگرى كه تنها و غير معروف نزد اصحاب است رها شود زيرا آنچه مورد اتفاق است ترديد ندارد و همانا امور بر سه قسم‏اند: 1- امرى كه درستى و هدايت آن روشن است و بايد پيروى شود. 2- امرى كه گمراهيش روشن است و بايد از آن پرهيز شود. 3- امرى كه مشكل و مشتبه است و بايد دريافت حقيقت او به خدا و رسولش ارجاع شود، پيغمبر (ص) فرموده است: حلالى است روشن و حرامى است روشن و در ميان آنها امورى است مشتبه (پوشيده و نامعلوم) كسى كه امور مشتبه را رها كند از محرمات نجات يابد و هر كه مشتبهات را اخذ كند مرتكب محرمات هم گردد و ندانسته هلاك شود. گفتم اگر هر دو حديث مشهور باشند و معتمدين از شما روايت كرده باشند؟ فرمود: بايد توجه شود، هر كدام مطابق قرآن و سنت و مخالف عامه باشد اخذ شود، و آنكه مخالف قرآن و سنت و موافق عامه باشد رها شود. گفتم: قربانت به من بفرمائيد اگر هر دو فقيه حكم را از قرآن و سنت بدست آورده باشند، ولى يكى از دو خبر را موافق عامه و ديگرى را مخالف عامه بيابيم، به كداميك أخذ شود؟ فرمود: آنكه مخالف عامه است حق است. گفتم فدايت شوم، اگر هر دو خبر موافق دو دسته از عامه باشد؟ فرمود: نظر شود به خبرى كه حاكمان و قاضيان ايشان بيشتر توجه دارند ترك شود و آن ديگر اخذ شود. گفتم: اگر حاكمان عامه به هر دو خبر با توافق نظر دهند؟ فرمود: چون چنين شد صبر كن تا امامت را ملاقات كنى، زيرا توقف در نزد شبهات از افتادن به مهلكه بهتر است.
1-   مرحوم آیة الله خمینی این روایت را از کتاب وسایل الشیعة  ج 18 باب 11 از کتاب «ابواب صفات القاضی» ص 98 آورده اند اما در اصول کافی در باب اختلاف حدیث این روایت آمده است. این تفاوت در جایگاه حدیث خود خالی از دقایق علمی نیست. کمینه دلالت بر این دارد که محدثان بزرگ ما در موضوع این روایت و دلالتش اختلاف نظر دارند.
2-   عنوان این حدیث مقبوله است. مقبوله در سطوح حدیث در مرتبه چهارم قرار دارد. یعنی بعد از متواتر، مستفیض و صحیح، مقبوله قرار دارد. لذا دلالت و حجیتی که یک مقبوله دارد، بسیار پایین تر از موارد دیگر است. ممکن است مدعیان اینگونه سخن کنند که این مقبوله مورد استناد فقها در طول ادوار فقه بوده و همین استناد برای ما حجت ساز است. باید اشاره کرد به این معنا که اگر هم این روایت و مقبوله مورد توجه فقها بوده است، باید دید در چه موضوع و حوزه ایی بدان توجه کرده اند؟ نمی توان موضوع استناد فقها را منعزل کرد و تنها به اصل همین استناد تکیه نمود و ادعا کرد مقبوله مورد توجه فقها بوده است. دیدیم که در دو سند اصلی و مورد توجه فقها، این حدیث یا در باب اختلاف حدیث آمده و دیگری در باب صفات قاضی. خوب این نشان از این دارد که مورد استناد فقها، همین دو موضوع است. ضمن اینکه گفتیم آقایان در بیان حدیث امانت داری را رعایت نکرده اند و حدیث را به صورت ناقص آورده اند. از صدر حدیث برداشتی مغایر ذیلش کرده اند و کوشیده اند با بافتن رطب و یابس ثابت کنند که مراد امام، ضروری سازی تشکیل حکومت برای فقها بوده است. طرفه اینکه خود امام صادق (ع) تشکیل حکومت نداده اند اما ایشان از بیان امام مراد کرده اند که حضرتش فقها را مأمور به حکومت کرده اند. شأن نزول روایت نیز اختلاف دو نفر در دین و میراث بوده است نه حکومت.
3-   از واژۀ حاکم در این روایت، معنای حکومت زمینی را استنباط کردن، یکی از دلایلی است که حضرات برای مدعای خویش آورده اند. در حالیکه قرینه های حالیه و مقالیه فروانی را می توان در روایت نشان داد که معنای حکم را به روشتی و به گونه ایی که جای برای برداشتی دیگر هموار نباشد، مشخص کرده اند و این تخصیص مانع و آبی از برداشتها و کل سازیهای دیگر است. اصل روایت راجع به دو نفری است که درباره دین و میراث اختلاف دارند و از معصوم (ع) در این باره راهکار می جویند. اینکه فرموده است: « نظر كنند به شخصى از خود شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام ما نظر افكند و احكام ما را بفهمد، به حكميت او راضى شوید.... » به روشنی مشخص است که منظور گوینده حاکم در قضاوت و فقاهت است نه حاکم به معنای رئیس حکومت. بر فرض که این معنا را نیز داخل در واژۀ حاکم بدانیم در ابتدای عبارت اخیر اشاره دارد بر اینکه کسی را از میان خود که در دین و احکام ما را می فهمد نظر کنید.خوب می توان گفت طبق نظر معصوم هر گروه و فرقه و شهر و مردمانی در میان خود به کسی مراجعه کنند که احکام خدا را می فهمد و در حلال و حرام نظر میکند و قدرت استنباط احکام را دارد. نمی توان گفت تنها یک نفر می تواند در حلال و حرام اسلام نظر کند و تمام مردم به او یک نفر مراجعه کنند و علاوه بر این، او حاکم مردم نیز هست. این برداشتی است بسیار دور از منطق خود روایت. و باز هم اشاره می کنیم بر این مهم که برفرض صحت چنین برداشتی، راه بر استنباطات دیگر بسته نیست و نظریه ایی که حضرات براین اساس سامان داده اند یکی از نظرات ممکن و مستند است و نه تنها نظر قبال برداشت از متن این روایت. لذا اولاً سند این روایت چنانچه اشاره شد در حد مقبوله است؛ ثانیاً در این روایت از سوی امام معصوم نصب خاصی صورت نپذیرفته است. بدین معنا که مردمان را به مراجعه به کسانی فراخوانده که در دین خدا و حلال و حرام آن واردند. سنتی که هزار سال است در میان شیعیان رایج است و هر قومی مرجعی دارند؛ ثالثاً امام در این روایت، مردم را ترغیب کرده اند به مراجعه به افرادی که از سوی اکثریت مردم برگزیده شده اند. لذا باز هم بحث نصب و انتصاب الهی و مشخص و انحصاری مطرح نیست. اکثریت مردم به هر که در دین خدا متخصص بود مراجعه کنند، مراد شارع مقدس را بر آورده کرده اند.
سخنی راجع به تعدد معانی یک واژه:
هر واژه ایی بنا به حصر عقلی دارای دو معناست: حقیقی و مجازی. اگر لفظی دارای دو معنای حقیقی باشد او را مشترک لفظ می گویند. مانند لفظ «عین» در عربی که دارای چندین معنای حقیقی است. هرگاه این چنین واژه هایی در جمله ایی بیایند برای فهم معنای مورد نظر گوینده باید به قرینه های حالیه و مقالیه داخل در متن اتوجه کرد. همچنین باید اشاره کرد که اگر مراد گوینده همزمان دو معنای از یک لفظ باشد، باید به اشد مصادیق و نخستین معنایی که در ذهن می آید به عنوان معنای اولی آن لفظ توجه نمود و معنای دوم را بنا به شیوه پیش گفته و بر اساس قرینه بدست آورد. در فارسی به این شکل کاربرد واژه، ایهام تناسب گفته می شود. منظور این است که در برداشت معنای دوم یک لفظ باید تناسب میان آن معنا با دیگر الفاظ جمله رعایت شود. نمی توان معنایی برای یک لفظ در نظر گرفت که یکسره با دیگر الفاظ به کار رفته در همان جمله بی تناسب باشد. لذا اگرچه لفظ «حاکم» برای حاکم بر مردم نیز بکار می رود اما انحصار این معنا برای حاکم بدون توجه به مقدمه کوتاهی که در چند سطر بالا اشاره شد، امریست خلاف روال عادی زبان مردم. اگر حاکم در هر جمله ایی بیاید، نباید آنرا تنها به معنای حاکم حکومت معنا کرد. توجه به قرینه های حالیه و مقالیه، شأن نزول، مورد پرسش، مقام گوینده، بافت کلی کلام و گفتمان و تناسبات مندرج درمتن معنا شود. (این دقتها از روزگار نخست در شیوه محدثین ما بوده است. اموری نیست که جدیداً و اخیراً وارد تأملات متفکران شده باشد. و ساده ترین و ابتدایی ترین دقتهایی است که یک محدث در برداشت از حدیث باید روا دارد.)
ادامه دارد.....

الف...

           خرداد 1390