از باب یاد آوری به شما و خودم مطالبی را بیان و از خداوند متعال میخواهم چشم بصیرت خواه و بصیرت بین شما از این سخنان کمی متنبه شود ..
اگر خوب به یاد آورید شما یک شاگرد معمولی در مدرسه بودید و دلیل احترام به شما و امثال شما از سوی معلمان سیادت شما بود که ریشه در تاریخ و آداب و سنتهای ما داشته و دارد، معلمین سعی میکردند با احترام به جدتان شما را مراعات کنند . حتی روزی که گریان از نمره به حق ، ولی به زعم شما نا به حق معلم ، به پدر شکایت بردید تصور نمیکردید که روزی پسر آن معلم آزار دیده از تلاش شما برای تخریب چهره ایشان به زبان آید و خاطرات پدر و سرنوشت او و خانواده اش را بازگویی نماید .
پس از حمله بی رحمانه خانواده شما از بالای برخی منابر مشهد به شخصیت پدر و خانواده ، ما برای مدتی مجبور به ترک مشهد خارج شدیم . پس از آن واقعه کنجکاوی همراه با کینه پدرم را جویای احوال تحصیلی شما باقی گذاشت.
پس از نیمه رها کردن دبیرستان دستور پدرتان قصد تحصیل حوزوی و پا جای پای پدر گذاشتن و به سودای تسخیر منبر ابوی و کسب مرید در مشهد و یا بهتر بگویم فقط محله زندگی تان وارد حوزه علمیه مشهد شدید.
شما حتی برای برادرتان محمد نیز چنگ و دندان نشان میدادید و رابطه بد شما با هادی هم زبانزد همه اهل محل بود خلاصه آنکه از ستیز برای کسب قدرت و محبوبیت ابا نداشتید تا آنجا که پدرم میگفت شما بسیار هم زود رنج و اهل اشک بودید ، هر گاه به خواسته خود نمیرسیدید با اشک و آه و ناله و حتی توسل به دروغ کارتان را پیش میبردید . یادآور روزی میشوم که دفتر دوست همکلاسیتان که بیشتر مورد توجه کلاس و معلم(مرحوم پدرم) را خط خطی کرده و وقتی قرار شد فردایش با خانواده به مدرسه بیاید با افتادن بر زمین و پا ساییدن و اظهار عجز همه را به رقت آورده و کارتان را ماست مالی کردید که این صفت تا کنون نیز در شما به شکل بسیار ماهرانه تر در قبل و بعدانقلاب مشهود و غیر قابل انکار است که در پیش بدان خواهم پرداخت .
اما پس از 1336 که با ادعای تکمیل تحصیل در حوزه علمیه مشهد همه را (از جمله پدرم) به تعجب آوردید نه به خاطر عدم توانایی در کسب علم و معرفت لازم در دوره مقدماتی حوزه مشهد بلکه ادعای عزم سفر به حوزه نجف اشرف جهت تکمیل تحصیلات .. پدرم میگفت وای بر امتی که این آدم غد کم استعداد مرشدشان باشد .. عذر میخواهم که جسارت شد ولی ایشان نیست که ببیند همین .... چگونه در سراسر عالم مقلد به زور سر نیزه و ..... فراهم آورده به هر جهت پس از درک اینکه شما اهل رزم با سیمرغ نیستید و توان لازم را برای زندگی طلبگی با آن همه مرارت و سختی را ندارید پس از دو ماه در مشهد و به ویژه در محله مشهور کردید که پدرم از دوری من رنجور شده و راضی به دوری من نیست به این بهانه از رنج جانکاه دفن در حوزه نجف جان بدر بردید البته و صد البته که این روز به از آن روزهای بی حاصلی است که در خیال عصا زدن در دالانهای نجف قدم زده و در حالی که مقلدین به دور و اطراف برای عرض ارادت تا کمر خم شده و شما را که به عصای مرجعیت تکیه کردید همچون گوسفند به دنبال چوپانش دنبال میکنند .
باری به این بهانه خالی از صداقت و راستی شهره کردید که به قم میروید ولی به مشهد بازگشته و کنار مادر گرامی 2 سال بدون سرو صدا حالی بردید در حالی که میبینیم شما در سایت معظم له با تشویش قم را در جریده احوالات خود در همان تاریخ ثبت کرده اید ما هم که بله......
از 1338 تا 1340 هم در قم معجزه ای نشد و شما یک شبه مرجع که نشدید هیچ در هیچ درسی نتوانستید وارد شده و به قول خودتان گل کنید، اگر چه قم از نظر علمی در درجه پایینتر از نجف بود ولی با وجود حضرات آیات بروجردی و بزرگانی دیگر جای نفسی برای شهرت طلبان کم بنیه علمی باقی نمی گذاشت ،حتی تلاش شما برای هم سویی با امثال مرحوم آیه الله منتظری که در آن وقت دروس خارج و سطح را اداره میکرد هم ثمر بخش نبود چون بی مایه فطیر است.
یادتان میاید این جمله آقای شهید قدوسی در مدرسه حجتیه که به شما گفت طلاب مشهدی معمولا اهل منبرند تا درس و شما هم تا بعد انقلاب با کینه با ایشان مواجه میشدید .این سخن را تنها من نمیدانم ، خیلی از هم دوره ای های ما به این موضوع اذعان داشته و آشنا بودند .
مایلم یادآور شوم که پس از دعوی مرجعیت شما وقتی سراغ آیه الله مومن میروند ایشان مینویسند (بنا بر شهادت موثقین ایشان فی الجمله مجتهدند) جمله ای که اهل فن میدانند چقدر این سخن پر طعنه و عتاب بود .....
بگذریم حوزه قم هم شما را در خود هضم نکرد و قدر شما را ندانست یا بهتر بگویم جایی برای شعر و شب زنده داری از نوع آن چیزی که الان هم گهگاه به شکل شوی تلوزیونی با مداحان و برخی ماعران (نه شاعران اصیل) انجام میدهید نداشت ، باز هم پدر بهانه خوبی بود برای بازگشت به مشهد و سرپوش گذاشتن بر همه نداشتنها.
اگر واقعا سید نبوده و عمامه سیاه بر سر نداشتید و به همین مقدار منزلت محلی ، من نمی دانم امروز با اهل مشهد و خراسان چه میکردید تا آنجا که من دیده و شنیده ام خوی کینه ورز و نظامی شما همچو آقا محمد خان قاجار که در کرمان هزاران چشم را از حدقه درآورد هزاران نفر را روانه زندان و تبعید و گورستان کرده جهنم ، اهل مشهد هم رویش....
متاسفانه حوزه مشهد هم قدر شناس شما نشد و در حلقه درس مرحوم آیه الله میلانی نیز جایی برای خود نتوانستید دست و پا کنید ،البته از سوی پدر هم توبیخات زیادی به شما شد که ناچار برای رفع این هجمه خانواده و همترازان طلاب مشهدی شهرت دادید که درس سطح حوزه را در مدرسه نواب مشهد آغاز کرده اید ، که 2 تا و نصفی آدم یعنی مرحوم شیخ علی گزک کار که روزها گیوه در بازار مشهد میدوخت و غروب از سر صواب به درس مثلا سطح شما میامد به اضافه چند طلبه که یکی بعدها به جرم نکرده درپس انقلاب اعدام و یکی هم افغان بود و از سرنوشتش آگاه نیستم دیگر کسی را سراغ ندارم که بخواهد تبلیغ درس نداده شما را مثل امروز ودرس خارج کذایی تان که مملو از ماموران شریف و کارمندان نهادهای دربار سلطنتی ولایت تان است بنماید . حال نمیدانم چرا و چگونه کسی که سطح درس میداده هیچ شاگردی حاضر به اعلام نام و حضورش در آن جلسات نیست و این سوالی است که ذهن کنجکاو امثال مرا اشغال کرده .
این وضع ادامه داشت تا زمان پیروزی انقلاب و چند صباحی قبل آن که شما را مسیح تان کشف کرد و این ضمیمه کردن یک سید سخنران برای مقبولیت بیشتر کاری بود که به عقل جن هم نمیرسید اما شد، از آن روز تا جریان رهبری جناب عالی، شما حتی یک لحظه از این اصل تابعیت و آویختگی (شما بخوانید همراهی ) غفلت نکردید .در روز رای به آقای خاتمی یادتان هست چه گفتید؟ اگر یادتان هست که هیچ اگر نه که بازگویی میکنم هم برای شما و هم دیگران ، شما گفتید هیچ کس برایم مثل آقای هاشمی نمیشود و در روز نماز جمعه 29 خرداد1388 یکباره میل مبارک تغییر کرد و نظرتان به کس دیگری نزدیک شد این میل مبارک به هر سو که بر تابد باید ملتی هم به تبع دور بزند فقط مراقب باشید که این دور برگردانهای یکباره کشتی انقلاب را چپ نکند بگذریم ، خواستم لحظاتی از خنده دست برداریم که نشد .
به هر جهت شما رسما بعد از انقلاب به عنوان حاشیه برمتن میان انقلابیون پذیرفته شدید اما فقط سهم شما از مسئولیتهای اول انقلاب آنگونه که همه میدادند معاونت وزارت دفاع بود ، که خود یک سوالی دیگر در ذهن ایجاد میکند !!
از میان آن همه برکت وفراهم بودن شرایط برای احراز پست مسئولیت و ریاست (چون در ابتدای انقلاب افراد انقلابی از آوردن اسم ریاست دوری میکردند تا نکند دامنشان همچون شاه رضوان الله تعالی علیه آلوده شود ) چرا به شما سهم دست پنجمی رسید نه وزارتی نه نخست وزیری نه ریاست شورای انقلاب....... این هم نشانی دیگر از استعداد و توانایی تان بود که ناشی از کاهلی بود که اگر نمیکردید و هی از این حوزه به آن حوزه به امید درسی سبکتر و راحتتر نمی رفتید آنروز هم ریاست دست چندم به شما نمیرسید و هم دیگر از حاشیه این و آن بودن خارج میشدید که نشد.
البته کار بدین جا ختم نمیشود چرا که در تمامی دوران پس از انقلاب این سابقه تحصیلی شما باعث سرکوفت و حاشیه نشینی شما شد تا روزی که بخت با شما یار شد و فره ایزدی بر سر شما نازل آمد .
میخواهم باز یادتان بیاورم که در سال اول پس از انقلاب به عنوان سخنران جلسه سالگرد مرحوم شریعتی در مسجد اعظم قم که خواستید پز روشنفکری بدهید چه پس گردنی از سوی مخالفین شریعتی از جمله دار و دسته مصباحیه خوردید همان جا هم باز انگ بی سوادی تان شما را بیش از پیش رنجور نمود به طوری که شب همان روز در حجره یکی از دوستان مشهدی گفته بودید این قمی ها فکر میکنند شاخ دیو شکسته اند و هی سواد شان را به رخ میکشند ما مشهدی ها باید تلاش کنیم دور را از دست اینها در بیاورم که شوهر خواهر شما همین شیخ علی تهرانی که اهل النگه لواسانات بود و هر از گاهی هم از سیبهای معروفش برایتان میاورد به شما نهیب زد که به هر جهت باید پذیرفت که در صدر اول نجف و سپس قم سهم غیر قابل انکاری از تراز علمی حوزه های علمیه را بر دوش میکشند، که این حرف باز بر شما گران آمد و کینه ای دیگر بر کینه هایتان افزودید .راستی تا یادم نرفته از شوهر خواهرتان یادی کنم که در حصر شما به سر میبرند آیا هنوز هم هر روز با مورفین تا 20 ساعت میخوابند؟ ! امیدوارم به خاطر خواهرتان هم که شده زیاد اذیتش نکنید پیر مرد حالا هر چه که هست فامیلتان شده حالا مهم نیست که 10 سالی با صدام دست بیعت داده بود فعلا که زیر چتر ولایت عمر سپری میکند .
برمیگردیم به اصل مطلب و خاطره سال 1366 در آن نماز جمعه معروف که التهاب تعطیلی حج از سوی آقای خمینی همه را فرا گرفته بود و خشکه مذهب ها به قول معروف آتش بیار معرکه شدند و شما را تحریک کردند برای آن سخنان آنچنانی وای خدای من چه شد که یکپارچه تیم احمدیه به جنبش در آمد اجازه دهید مطلب شما را نقل به مضمون کنم و جویندگان را به اصل مطلب ارجاع دهم تا هر طور که میخواهند تفسیرش کنند .
شما در آن بخش از خطبه گفتید : ولی فقیه جایگاهش بدین معنا نیست که بتواند حج را تعطیل و یا فروعات را منحل یا معطل کند........
هنوز ساعتی چند از این افاضات شما که همان نا آشنایی با نظرات آقای خمینی را حکایت میکرد نگذشته بود که نعره ها برخواست و فریاد وا اسلامای بیت ایشان گوش آسمان را کر و به شما در نامه ای از همان نامه های رنگین احمدی خطاب شد که شما حتی الفبای ولایت فقیه را هم نفهمیده اید (یعنی به زبان دیگر درس آقای خمینی را درک نکرده و حضور نیافته اید ) اینها سزا و جزای کسی است که همه چیز را میخواهد منبری و ملا حسین قلی خانی به پیش برد .
شما در آنجا یک گاف بزرگ دادید که دارو دسته مذکور فردایش تا قبل از نامه آقای خمینی به سمت عزل شما از ریاست جمهوری خیز برداشته و پیش رفته بودند. الحق و الانصاف باز هم آقای هاشمی و عنایات ربانی ایشان بود که شما را نجات داد از حق هم نباید گذشت که توأمان عذرخواهی پنهان شما به آتش بس با جناح حاکم بسیار کمک نمود و تا ساعت 2 بعد از ظهر طبق مرسوم آن زمان یعنی پخش اخبار اصلی رادیو که بسیار مورد توجه رهبر پیشین انقلاب بود فردای نماز جمعه همه چیز حل و فصل شد و نفخه صور دمیده شد و ندای من خامنه ای را بزرگ کرده ام غائله را ختم به خیر کرد ولی باز هم کینه ای دیگر بر کینه های شما افزور .
خود شما میدانید که ریاست جمهوری شغل مهمی در قانون اساسی قبل از بازنگری نبود و همین نیز شما را عصبی و رنجور میکرد از یک سو اتهام کم سوادی و از سوی دیگر میل به بروز و ارایه یک چهره به ظاهر روشنفکری و از سوی دیگر انتساب به یک خانواده بسیار سنتی ، ریشه های تناقضاتی است که شما را به این شکل کینه ورز و مستبد به بار آورده ، به راستی یادم رفت در مورد ماشین فولکسی که با پدر برسر خرید آن به اختلاف افتاده بودید سخن بگویم یادتان هست که این کار تا مدتی شما را مختل و رابطه تان را با پدرتان تیره کرده بود . پدرتان از اینکه یک طلبه به وسایل دنیوی آلوده شود و به اصطلاح خر کفار را سوار شود بسیار ناراحت بود و این را تشبه به اهل کفر میدانست و میگفت انگشت نما شدن خلاف شرع است ، ولی شما گوشتان بدهکار نبود که نبود ، فقط میخواستم یادآور شوم که در چه محیط بسته و عقب افتاده ای بزرگ شده و رشد نموده اید و این نمایش تقدس از یک سو برای مقدس طلبانی مثل آقای جنتی و یزدی و بروز به ظاهر روشنفکری برای شاعران و دانشجویان و گروه های تقریبا امروزی تضادی بود که در شما ریشه تاریخی داشته و شما برای آن تمرین کافی در طول عمرتان نموده و وقت و انرژی صرف کرده اید .
در نهایت با دم مسیحایی خبرگان نگران آینده و فقدان برخی چهره ها و نگرانی بسیار زیاد حاضرین آن روز درجلسه خبرگان ، شما به عنوان رهبر این نظام برگزیده و یا به اصطلاح آقای مصباح یزدی (دشمن دیرین و یار امروز شما) جناب عالی کشف شدید نه انتخاب .
از خاطرات همان ایام است که شما که هول شده بودید از این همه عنایت (شما بخوانید پارتی بازی بزرگ تاریخ ایران) بعدها به آقای محمد هاشمی وبرخی دیگر گفته بودید من به هیچ وجه راضی نیستم لفظ امام در مورد من به کار رود و با این شرط به آقای هاشمی پیشنهاد دادید در خطبه نماز جمعه یک هفته پس از فوت آقای خمینی این مطلب را اعلام و تاکید کنند. بد نیست به دوستان گماشته در سپاه این مطلب را صادقانه تفهیم کنید که این لقب مقام معظم رهبری را خود برگزیده اید بنا بر این فرمان دهید نوکران دنبال خائن به این لفظ را در خانه شما بگردند نه در خانه همسایه .
واقعه سال 78 و 88 دیگر جای توضیح ندارد و کالبد شکافی آنرا به سیاسیون می سپارم اما تمامی آنچه امروز از شما یک دیکتاتور تمام عیار ساخته که به هیچ روی رقیبی را بر نمیتابد به دلیل ریشه هایی است که عرض شد ..
امروز نه صدای خفه شده یک زندانی و نه فریاد یک دوست و حتی اعدام یک هم وطن شما را بر سر رحم نمیاورد چون همه دنیا را برای هوش کم و استعداد پایین مقصر میدانید از همه گله مندید از برادرتان تا مسیح همراه تان که در زمره خواص بی بصیرت ثبت نام شده ، اگر روزی شما را به هر دلیلی تحقیر کردند راهی جز تحقیر کردن دیگران ، شما را خاموش و آرام نمیکند .
ولی آقای سید علی خامنه ای به خداوندی خدا خون ریخته شده توسط اوباش تو از بینی هموطن من در خیابان یا زندان بی جواب نخواهد ماند این ره که پیموده ای و میروی به هیچستان است .
درود بی پایان خدا بر همه زندانیان ، و اسیران این ملت ستم دیده حامیان خاموششان و به امید عقلانیت و سامان گرفتن این کشور پر تلاطم و رفع حصر از هر دو بزرگوار میر حسین موسوی و مهدی کروبی
یکی از دوستان دوره طلبگی
تیر ماه 1390
تیر ماه 1390
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر