دلنوشته ای به یاد زهرایی که با شلاق داستانش سراییدند و سمیه ای که زدند دم نزدند
گفتم آن نشان یا این نشان که بر گرده ام ضحاک زد نشان
لیک بر همتم آفرین کس نگفت زیر زخم آشنایی چسان
من نیز گویم بر همتش درود تا حسینش باشد این نشان
در فاروق زمان شنیدم برگ گلی را با دست مینوازند و از وی مهر یار میطلبند، نشنیده بودم به شلاق به بهانه تادیب که هیچ تعزیر و تهدید میکنند ، این بود رحمتی که رسول عالمیان بر مأذنه ها بر آن شهادت داد و خود سرور عالمین بر رحمت شد؟ این بود که گر کس زبان به نکوهش دولتیان اسلام به پیشانی زبان گشاده بدن به فنا دهاد ؟ دل در تلاش و چشم در چرخش و روح نا آرام از خبر هولناک تازیانه بر دختر وطن !
چه زود ننگ بی ناموسی بر دفتر ملتی نقش بست و چسان این نقشینه بر دل سنگها گل سنگ شد و وآن گل سنگها دفینه قلب ها ...
در خیابان دختران بربایند و با گرد ، گردآفرید نقش بر زمین کنند و در زندان به لجن خویش بیآ لایند و در تعزیر گاه داغ بر نهند و ما مردان ایران زمین و یاران امیر المومنین بشنویم و بنگریم و نفس در سینه حبس کنیم ؟!!!
نام این خاک ایران بود ایران سرزمین شیران بود شیران که کوچیدند نام نبردند غیرت همی شستند ، شیران را سگ بچه گان شغال صفت خلیفه شدند که شبها همی زوزه کشند و روز به گوشه ای ، شکار دیگران که به سرقت برده اند نشخوار.
شکار که چه عرض کنم غنیمتی پر آب از آبروی مردمی که اینک در شهد روزگار کام خود طلبند و از زمان فرصت ، تا ز آب برگیرند هر آنچه ز خواب .
گر خواهی ملتی بینی در خواب ، بببین بر چه مشغولند و کیست ایشان را سردار ، که گفت آن بزرگ مرد به سکندر: گر خواهی بر ملتی قوی پنجه شوی سالار، به حضیضه دنیایشان بدار مشغول و بر گمارشان ، دون مایه پست رفتار ، که هم نخست و هم ثانی می پیچدشان همچو طوماری چه در کردار و پندارو هم گفتار .
مام وطن بر تو غم همی گویم با زبانی نه چندان آشکار .... امروز روز دختران به زخم ناموس و هم جان فسرده و جوانان بر آستان ، دست و پا بسته و کهل و پیر دوران در زندان و ضحاک نمرود پی بر تخت بنشانده و دلقک بر وزارتش بگماشته ! چرا که داستان این ملت تا زمانی که از داستان بر نخیزند و دستان برنگیرند و پای در نکوبند و با چشم پر خشم عدو را زمین گیر نکنند همین خواهد بود که بود .
آنگاه که نمک موبد و موبد فاسد ، چه سود که سخن ز راستی و صداقت گوش کند پر ز فلک مهلک ، گفت غلام همت آنم که .......... من نیز گویم غلامم همتش تمام و طاقتش کوتاه و آرزوهایش دراز که همت در خواب و غلام بر تخت و مردمان در بازار .
به خود باختم گر نیاموختم کیست دوست ، چه کس دشمن
ور نه دشمن آشنایی بود ، ز ازل رسم و مکتب من
پس چه شد که امروز نشاندیم بر تخت و دم نزدیم ؟
بوزینه ای ز جنس خیال و به رنگ ظلمت بازدم
قنفذ در خیالت زهرا به شلاق میکشی یا حق بر دار ؟
که خواهد زاد طهارت سمیه ز یاسر توحیدیان عمار وار
برای خواهرم سمیه توحید لو
الف....
شهریور 1390

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر